( [ 21 ] ) . نقطهء وحدت و احديّت را گويند كه محيط هر دو است . خال به واسطهء سياهى ، مشابه هويّت غيبيّه است كه از ادراك و شعور اغيار ، محتجب و مختفى است و اصل مركز محيط دايرهء وجود را گويند كه همهء موجودات را از آدم و ما دونه فراگرفته است كه عالم غيب و شهادت مراد از اوست و نقطهء وحدت را به خال نسبت دادهاند تا از ديدهء كوتهنظران كه به حسب فطرت اصلى ، مستعد قبول آن معانى نبودهاند ، پنهان باشد . خال موصوف و معروف است به زيب جميل و زينت جمال . بدان كه خال بر چند نوع است :
اول آنكه ميان دو ابرو باشد - آن را كوكب منخسف گويند . دوم آنكه بر رخساره بود - آن را سپند گويند . سيم آنكه بر لب بود - آن را خال مقبل گويند . چهارم آنكه بر زنخ بود - آن را خال دلپسند گويند . پنجم خالى كه بر دست بود - آن را حجر الاسود گويند . تشبيه ديگر آنكه چون خال سياه است ، اكثر او را به چيزهاى سياه نسبت دادهاند و دهان را خال نيز گويند به لغت اهل عرب ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، صص 6 ، 10 ، 100 ، 223 ؛ لاهيجى ، شرح گلشن راز ، صص 30 ، 466 ، 499 ) .
نقطهء روح انسانى ( دارابى ، لطيفهء غيبى ، 10 ضميمه ) .
عبارت است از عالم غيب ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 570 ؛ كاشانى ، اصطلاحات الصوفية ، ضميمهء 354 ) .
دل عكس آن نقطهء خال سياه است كه نقطهء وحدت حقيقيّه است . از خال محبوب ، مرتبهء اطلاق و غيب هويّت مراد است ( لاهيجى ، شرح گلشن راز ، صص 500 و 501 ) .
اى كه در زنجير زلفت جاى چندين آشناست * خوش فتاد آن خال مشكين بر رخ رنگين غريب
( حافظ )
ور چنين زير خم زلف نهد دانهء خال * اى بسا مرغ خرد را كه به دام اندازد
( حافظ )
تنها نه من به دانهء خالت مقيّدم * اين دانه هركه ديد گرفتار دام شد
( سعدى )
ز خال گوشهء ابروى يار مىترسم * از اين ستارهء دنبالهدار مىترسم
( صائب )
زنجير صبر ما را بگسست بند زلفى * بازار زهد ما را بشكست عشق خالى
( خاقانى )
( [ 22 ] ) . شبسترى