در حين وصال ، محبّت و عشق ازدياد پذيرد . و لهذا شوق را در ايّام فراق ، استعمال ننمايند « 1 » و عشق در هر دم به اقتضاى فناى عاشق در معشوق تقاضاى حضورى ديگر نمايند . شعر « 2 » :
شوق المحبّ دموع العين يبديه * و حبّه فى سواد القلب يخفيه [ 3 ]
شكل [ 4 ] : ظهور وجود مطلق را گويند در مظاهر اعيان كونى و هيآت مواد جسمانى .
شمايل [ 5 ] : تجليّات جمالى را گويند در مجلاى وحدت اعتدالى مزاج كه در اشخاص انسانى باشد . « 3 » نظم :
و بالحدق استغنيت عن قدحى و من * شمائلها - لا من شمولى - نشوتى [ 6 ]
شيوه [ 7 ] : جذبهء الهى را گويند در هر حال كه باشد ، ليكن آن جذبه دايمى نباشد . « 4 »
شوخى [ 8 ] : تجليّات وجودى را گويند در مظاهر حسّى . نظم :
به شوخى جان دمد در آب و در خاك * به دم دادن زند آتش در افلاك [ 9 ]
شراب [ 10 ] : گاهى بر ذوق اطلاق نمايند . شعر :
شراب و شمع باشد ذوق عرفان * ببين شاهد كه از كس نيست پنهان [ 11 ]
و گاهى ديگر بر مجلاى تجلى ذاتى اطلاق نمايند كه مقتضاى آن اخفاى آثار و فناى سالك بود . بيت :
شرابى را طلب بىساغر و جام * شراب بادهخوار و ساقىآشام [ 12 ]
ليكن اين تجلّى ، مخصوص سالكان مجذوب باشد چنانچه مى ، تجلّى مخصوص مجذوب سالك ؛ و لهذا آن را بر آتش محبّت و بر صفوت عشق عالمافروز هم اطلاق نمايند . چنانچه فرموده : شعر :
ز شاهد بر دل موسى شرر شد * شرابش آتش و شمعش شجر شد [ 13 ]
و بر اعيان مظاهر تجلّى خصوصا مراياى صور اعيان ثابته كه جام گيتىنماست هم ، اطلاق نمايند . بيت :
شراب و شمع جام نور اسراست * ولى شاهد همه آيات كبراست [ 14 ]
و بر تجلّى ذاتى كه مقتضاى قوس تنزّلات بود ، اطلاق كنند . نظم :
شرابى خور كه جامش حسن يار است * پياله چشم مست بادهخوار است [ 15 ]
هامش
( 1 ) . ب : نمايند
( 2 ) . ب : بيت
( 3 ) . ب : " باشد " ندارد .
( 4 ) . د : باشد