بردارد ، سبحات و روشنايى و درخشانى وى آسمان و زمين بسوزد و بريزد ( شيخ روزبهان بقلى شيرازى ، شرح شطحيّات ، ص 62 ) .
آنچه فعليّت شىء بدان حاصل شود و مقابل آن مادّه است ( تهانوى ، كشّاف ، ذيل واژهء صورت ) .
دورم به صورت از در دولتسراى تو * ليكن به جان و دل ز مقيمان حضرتم
( حافظ )
من غلام نظر آصف عهدم كو را * صورت خواجگى و سيرت درويشان است
( حافظ )
هزار سرو به معنى قامتت نرسد * وگرچه سرو به صورت بلندبالايى است
( سعدى )
بسا نفس خردمندان كه دربند هوا ماند * در آن صورت كه عشق آيد خردمندى كجا ماند
( سعدى )
( [ 19 ] ) . اسمى كه به برخى از حالات ذات دلالت كند ، مثل بلند ، كوتاه ، عاقل ، احمق و . . .
صفت امارهاى ضرورى براى ذات موصوفى است كه بدان شناخته مىشود ( جرجانى ، تعريفات ، ص 99 ) .
صفات حق دو قسمند : يكى صفات ذات ، يعنى صفات ثابتهء حق كه قديم و ازلىاند و سه صفتند : موجود ، قديم و واحد بودن . ديگر صفات فعل كه مورد اختلاف است .
بعضى از صفات حق ، مشروط به يكديگرند ، مثلا علم مشروط به حيات است . صفات يا ايجابىاند يا سلبى . صفات ايجابى هم يا حقيقى بدون اضافهاند مانند حيات ، وجوب ، قيمومت يا اضافهء محضند ، مانند اوليت ، آخريّت يا ذو اضافهاند ، مانند ربوبيّت و علم و اراده . صفات سلبيّه مانند قدوسيّت و سبوحيّت ؛ هريك از آنها نوعى از وجود است كه جامع آنها مرتبهء الوهيّت است و اول كثرتى است كه در وجود واقع شده است و برزخ ميان حضرت احديّت ذاتى و مظاهر خليفه و بىنهايت است ( قيصرى ، شرح فصوص الحكم ، صص 12 و 13 ؛ بخارى ، شرح تعرّف ، ص 111 ) .
هركس صفتى دارد و رنگى و نشانى * تو ترك صفت كن كه از اين بِه صفتى نيست
( سعدى )
بس كه در منظر تو حيرانم * صورتت را صفت نمىدانم
( سعدى )