سالك به واسطهء واردات غيبى و تجليّات به انوار معارف متجلّى شود و صفاى حال يابد .
اين مقام مقام مطالعهء جمال وجه حق است . درجهء سوم صفاى اتصال است كه از مبادى فنا است ؛ يعنى اندراج حظّ عبوديّت در حق ربوبيّت است . در اين مرتبه همهء اوصاف و افعال بنده در اوصاف و افعال حق و در پرتو آنها فانى و مضمحل مىگردد . اين مرتبه محصول سلوك در مرتبهء اول و دوم است ( عبد الرزاق كاشانى ، شرح منازل السائرين ، صص 201 و 202 ) .
ازآنرو هست ياران را صفاها با مى لعلش * كه غير از راستى نقشى در آن جوهر نمىگيرد
( حافظ )
طريق صوفيان ورزم و ليكن از صفا دورم * صفا كى باشدم چون من سر خمّار مىدارم
( عطار )
بر سر خشم است هنوز آن حريف * يا سخنى مىرود اندر صفا
( سعدى )
صبر كن اى دل كه صبر سيرت اهل صفاست * چارهء عشق احتمال شرط محبّت وفاست
( سعدى )
( [ 17 ] ) . در نسخهء متن " به هوا " و " به خدا " هر دو نوشته شده بود .
( [ 18 ] ) . اسما و صفات را گويند ( دارابى ، لطيفهء غيبى ، 4 ضميمه ) .
بدان كه هيولى جوهرى است كه محلّ صورت است و صورت جوهرى است كه حال است در وى ؛ و اين هر دو لفظ ، يونانى است . و نزد حكما آن است كه اجسام ، مركّب از اين دو جوهرند . هيولى بىصورت با وجود آنكه شأن او تقدّم ذاتى است ، غير معدوم مطلق نيست ؛ زيرا كه از صورت منفك چنانچه مبرهن شده نمىتواند بود و صورت به هيولى محقّق مىگردد و لازم اوست ( لاهيجى ، شرح گلشن راز ، صص 164 و 332 ) .
صورت حق ، محمّد - صل اللّه عليه و آله و سلّم - است ، زيرا وى با حقيقت احديّت و واحديّت تحقّق يافته و صورت خداوند ، انسان كاملى است كه در حقايق اسماى الهى تعيّن يافته است ( كاشانى ، اصطلاحات الصوفية ، صص 295 و 297 ) .
خداوندان دل را بيان روشن است و برهان صادق كه آفريدگار را صورت است و وجه ، و خلق از دريافت كيفيّت و كنه آن عاجز چنانكه خود گويد . صورت و وجه وى به صورت و وجه خلق نماند . صورت خلق ريزد و ناچيز شود و فانى گردد و صورت خداوند با جلال و اكرام است و با سبحات نور و برقهاى درخشان . اگر حجاب از آن