وفاى به پيمانها ، حفظ حدود و خشنودى به آنچه هست و صبر بر آنچه از دست رفته ( جرجانى ، تعريفات ، ص 109 ) .
در اصطلاح ، عبوديّت از جهت موافقت امر و ارادهء حق تعالى خروج از اختيار است .
نهايت عبوديّت ، حريّت است ( تهانوى ، كشّاف ، ص 983 ) .
از ثرى تا به ثريا به عبوديّت او * همه در ذكر و مناجات و قيامند و قعود
( سعدى )
( [ 22 ] ) . پرستش ، بندگى ، خضوع ، عبودت عبارت است از پرستش حق براى بزرگداشت او و بيم و شرم از او و دوستى او و آن برتر از عبوديّت است و بالاتر از عبادت ؛ چه محل عبادت بدن است و بر پا داشتن فرمان ايزدى است و عبوديّت محلش روح است و رضا به حكم حق باشد و عبودت ، جايگاهش سر است ( لغتنامهء دهخدا ، منقول از مجمع السلوك ) .
( [ 23 ] ) .
تو مرده زنده كنى گر به عهد بازآيى * كه عود يار گرامى به عود جان مانَد
( سعدى )
( [ 24 ] ) . عود به ضم ، چوب سفيد خوشبو است و موى خط را به عود سوخته تشبيه كرده نسبت به سياهى و خوشبويىاش چه عود بعد از سوختن ، سياه مىگردد و بوى خوشبويى آن پراكنده مىشود ، خط نيز سياه و نماينده و شهرتكننده است و به داغ سياه لاله نيز مناسبت دارد ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 258 ) .
همه رخ چو ديباى رومى به رنگ * فروزنده عود و خروشنده چنگ
( فردوسى )
خال چو عودش كه جگرسوز بود * غاليهساى صدف روز بود
( نظامى )
مثال سعدى عود است تا نسوزانى * جماعت از نفسش دمبهدم نياسايند
( سعدى )
( [ 25 ] ) . زلف را گويند از بهر آنكه چون شير ، درندهء دل عشّاق است و مثل اسب ، جولانكنندهء هر طرف به نشاط است ، و مثل مرد زيرك بهدستآورندهء دلهاست . و در پارسى عيّار را به مرد شوخ و دزد و تند و بىباك و شبرو استعمال كردهاند و زلف نيز