( [ 43 ] ) . شبسترى
( [ 44 ] ) . مخالفت ارادت و مراد سالك را گويند به حكم ارادت الهى ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 557 ؛ پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 118 ) .
تو را با چنين گرمى و سركشى * نپندارم از خاكى از آتشى
( سعدى )
به سركشىِ خود اى سرو جويبار مناز * كه گر به دو رسى از شرم سر فرود آرى
( حافظ )
به زلف گوى كه آيين سركشى بگذار * به غمزه گوى كه قلب ستمگرى بشكن
( حافظ )
( [ 45 ] ) . به فتح ، خال را گويند به نسبت سياهىاش از آنكه نقطهء سودايى خال معشوق با سودايى دل عاشق نسبتى دارد ، ازآنرو كه هر دو در آتشند ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 242 ) .
گم شدم در راه سودا رهنمايا رهنماى * صبرم از پا اندر آمد دستگيرا دستگير
( سعدى )
غرق دريا تشنه مىميرم مدام * اين چه سودايى است اين سودا خوش است
( عطار )
سويداى دل من تا قيامت * مباد از شوق و سوداى تو خالى
( حافظ )
سلطان و فكر لشكر و سوداى تاج و گنج * درويش و امن خاطر و كنج قلندرى
( حافظ )
( [ 46 ] ) . صفت ارادت الهى را گويند ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 560 ) .
در دام سر زلفش مانديم همه حيران * وز جام مى لعلش گشتيم همه سرمست
دل در سر زلفش شد از طرّه طلب كردم * گفتا لب او : خوش باش اينك بر ما پيوست
( عراقى )
( [ 47 ] ) . شبسترى