حقيقت باشد ، اطلاق نمايند و كوه قاف بر اين تقدير ادنى باشد و عالم صورت باشد كه سيمرغ معنى در آن جاى منزوى است و آن سى ، در عقد عشرات ، سه وحدت جمعى باشد كه در مرتبهء احديّت و واحديّت و ملكوت اعتبار كرده شده و مىشايد كه سيمرغ " بقاء باللّه " باشد و كوه قاف " فناى ذاتى " و " خلأ اصلى " آشيانه . بيت :
عنقا شكار كس نشود دام بازچين * كاينجا هميشه باد به دست « 1 » است دام را [ 7 ]
عشق [ 8 ] : بر باطن و حقيقت عقل اطلاق نمايند . بدانكه روح را دو اعتبار است : يكى توجّه او به عالم وحدت و كشور قدس ، روح را به اين اعتبار عشق خوانند . گاهى عشق را بر نفس توجّه و انجذاب روح به جانب وحدت هم اطلاق كنند .
و اعتبار ثانى آن است كه روح چون متوجّه عالم كثرت گردد ، جهت بسط علم بر كثرات در اين اعتبار هم دو نوع صورت تعلّق معبّر « 2 » است ؛ يكى آنكه ادراك حقايق كلّيّه و معانى مجرّدهء قدسيّه نمايد ، به اين اعتبار عقل معاد گويند . دوم آنكه مدرك « 3 » احوال جزئيات و اعمال حيات « 4 » و ماديّات باشد ؛ به اين اعتبار آن را عقل معاش و عقل جزئى گويند . اين نوع عقل را با عشق ، تباين و تضادّ است . بيت :
عشق چون در سينهاى منزل گرفت * جان آن كس را ز هستى دل گرفت
عشق جانان آتش است و عقل دود * عشق چون آيد گريزد عقل زود
عشوه [ 9 ] : تجليّات جمالى را گويند كه در مظاهر و صور آثار به اظهار رسد . بيت « 5 » :
به غمزه چشم او دل مىربايد * به عشوه لعل او جان مىفزايد [ 10 ]
عيد [ 11 ] : مقام جمعيّت و احاطهء كليّه را گويند و " عيدين " مقام " جمع الجمع " را دانند ، اعنى جمعيّت وحدت با كثرت و وجوب و امكان .
عشرت [ 12 ] : لذّت انس را گويند كه عارف را با محبوب خود باشد .
عيش [ 13 ] : دوام حضور دل را گويند به مطالعهء جمال مطلوب ، بىمزاحمت افكار و خواطر متفرّقه . نظم :
عيشم مدام است « 6 » زان لعل دلخواه * كارم به كام است الحمد للّه [ 14 ]
عالم [ 15 ] : صورت كثرات را گويند .
عصا [ 16 ] : دليل و مقدّمات نظرى را گويند .
هامش
( 1 ) . ب : به دستى
( 2 ) . ب : معتبر
( 3 ) . د : به درك
( 4 ) . ب : حسات
( 5 ) . ب : نظم
( 6 ) . ب : عيشم به كام است