در خرابات عاشقى باشد ، معشوق « 1 » تعيّن عاشقى و معشوقى به يك نحو ملاحظه نمايد .
بيت :
در ميكده مىكشم سبويى * باشد كه بيابم از تو بويى
ساقى [ 22 ] : مبدأ فيّاض را گويند كه همگى ذرّات وجود را از بادهء هستى اضافى سرخوش نموده . بيت :
ساقيا بر خاك ما چون جرعهها مىريختى * گر نمىجستى جنون ما چرا مىريختى
سماع [ 23 ] : ظهور و وجدان حالات معنوى « 2 » را گويند بر وجهى كه مستلزم بود فقدان قوّت ضبط و تميز احوال ظاهر را ، و دل را منصرف سازد به عالم وحدت . و از مزاحمت تعلّق و توجّه نفس به يكديگر دو حركت دورى حاصل شود كه به صورت رقص به ظهور رسد . بيت :
چه سبك روح كه در جانش اثر كرد سماع * جانش از عالم تن عالم ديگر گيرد
سخن [ 24 ] : اشارت « 3 » و تنبيه الهى را خوانند و چون به شيرينى وصف آن كنند ، عبارت از وحى و الهام باشد كه به انبيا و اوليا آيد ؛ و چون وصف آن سخن به " درّ مكنون " كنند ، كنايه از اعلام و اشارت الهى باشد كه در صورت محسوسات ظاهر شود .
بيت :
سخنهاى تو را دُر مىتوان گفت * ز هر لفظ تو درّى مىتوان سفت
سلام [ 25 ] : رحمت و رأفت الهى را گويند دربارهء سالك . بيت :
قاصد منزل سلمى كه سلامت بادا * چه شود گر به سلامى دل ما شاد كند [ 26 ]
ساربان [ 27 ] : دليل و رهنماى راه « 4 » حق را گويند ، خواه مظاهر نبوّت باشد خواه ولايت . بيت :
در اين راه « 5 » انبيا چون ساربانند * دليل و رهنماى كاروانند « 6 » [ 28 ]
سردى [ 29 ] : برد اليقين را گويند « 7 » كه در نهايت محبّت به ظهور « 8 » رسد و بر افسردگى كه از غلبهء شهوات و ظهور احكام طبيعت بشريّت ناشى شده باشد هم ، اطلاق نمايند و مذمّت به آن كنند . بيت :
هامش
( 1 ) . ب : در خرابات عاشقى و معشوق باشد .
( 2 ) . ب : معنى
( 3 ) . ب : اشارات
( 4 ) . ب : " راه " ندارد .
( 5 ) . ب : ره
( 6 ) . ب : كاربانند
( 7 ) . ب : " گويند " را ندارد .
( 8 ) . ب : در نهايت به حسب ظهور