نفس [ 5 ] : ترويح دل را گويند از هبوب نسايم الطاف « 1 » كه از گلزار معانى وزيده باشد .
بيت :
با تو در سينه نفس را چه محل * در دلم غير تو كس را چه محل
نفس رحمانى [ 6 ] : امتداد فيض وجود را گويند به ماهيّات كونيّه . پس به اعتبار منشأ وحدت ، امرى وحدانى « 2 » باشد كه آن مثل هواى بسيطى است در ترويح روح حيوانى در نشئهء انسانى ، و به نظر با متعلّقات آن فيض كه وجودات اضافى است ، متكثّر گردد ، همچو تكثّر نفس انسانى به اعتبار مخارج حروف .
نفس [ 7 ] : در عالم ملك و مظاهر اشخاص عبارت از جوهر بخارى است كه از لطائف اخلاط در قلب صنوبرى حادث شود ، اما در عالم برزخ عبارت از جوهرى است ربانى كه هم مدبر و مدرك امور « 3 » حسّى است و هم مظهر ورود فيوض عالم قدسى . و مراتب نفس ، خود سابقا در مقدّمه مذكور شد .
نواله [ 8 ] : مائدهء مواهب الهى را گويند كه در محسوسات به صور نعم ظاهرى باشد و در باطن به صورت معارف قدسيّه . لمؤلفه :
ز خوان حُسن تو هر دم نوالهها رسدم « 4 » * ز دست ساقى عشقت پيالهها رسدم « 5 »
نغمه [ 9 ] : امتداد نفس رحمانى و استمرار فيض وجودى را گويند كه جميع ذرّات كائنات از آن نغمه به رقص آمدهاند . بيت :
همه عالم صداى نغمهء اوست * كه شنيدست « 6 » اينچنين صداى دراز
ناى [ 10 ] : عبارت از دل و جان انسان است كه دو جهت دارند : يكى به علم وحدت حقيقيّه و محبّت ذاتيّه ، دوم به عالم كثرت و نشئهء عنصريّهء حسيّه . به اعتبار اول ، انوار عالم قدس « 7 » را از روزنهاى حواس و قوى به عالم عيان آورد تا شوق و عزمى « 8 » كه در مجلس جمعيّت روح و بدن پنهان است ، به حركت آورد و باز « 9 » دل را به ميل طبيعى به عالم اصلى خود منصرف سازد و سرودى به ياد مستان بزم فراغت آورد . مثنوى :
بشنو از نى چون حكايت مىكند * وز جدايىها شكايت مىكند
كز نيستان تا مرا ببريدهاند * از نفيرم « 10 » مرد و زن ناليدهاند
هامش
( 1 ) . ب : نسايم بسايم الطاف
( 2 ) . ب : وجدانى
( 3 ) . د : از " صنوبرى " تا " مدرك امور " را ندارد .
( 4 و 5 ) . ب : برسيدم
( 6 ) . ب : كه شنيد
( 7 ) . د : " عالم " را ندارد .
( 8 ) . ب : عزامى
( 9 ) . ب : بار
( 10 ) . ب : در نفيرم