تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اصطلاحات صوفيان ( متن كامل رساله مرآت عشاق ) ( فارسى ) — صفحة 213

مساهمون:

ص٢١٣
چون در سيماى و صورت حسن انسانى بود ، " ملاحت " خوانند و چون در لفظ و عبارت بيانى باشد ، آن را " فصاحت " و " بلاغت " گويند و بر اين قياس . بيت :
ملاحت از جهان بىمثالى * برون آمد چو رند لاابالى به شهرستان نيكويى علم زد * همه ترتيب عالم را به هم زد گهى بر رخش حسن او سوار « 1 » است * گهى با تيغ نطق آبدار است چو در شخص است خوانندش ملاحت * چو در لفظ است گويندش فصاحت [ 22 ]
مكر [ 23 ] : غرور دادن معشوق است عاشق را به طريقهء قهر و مخالفت مراد او . ميخانه [ 24 ] : مقام لاهوت و حضرت وحدت ذاتيّه را گويند كه ساغر و جام تمام اعيان وجودى از بادهء آمادهء آن ميخانه مالامال لايزال است و مىپرستان آن ميخانه مست و خراب در خاك فقر و فنا « 2 » افتاده مىگويند ؛ نظم :
در ميخانه چو بندند الهى مپسند * كه در خانهء تزوير و ريا بگشايند [ 25 ]
ميكده [ 26 ] : عالم جبروت را گويند و مقام مناجات را دانند كه سرمستى عاشقان در آنجا به ظهور رسد . لمؤلفه :
در ميكدهء عشق كه دل شد جامش * عاشق رندى كه گشته دردآشامش شوق است مىِ مجلس رندان آنجا * صافى شده آن ذوق و محبّت نامش
مست خراب [ 27 ] : كمال استغراق دل را گويند بر وجهى كه شعور به لوازم هستى نماند « 3 » و به مرتبهء وصول رساند . بيت :
چه گويمت كه به ميخانه دوش مست و خراب * سروش عالم غيبم چه مژده‌ها دادست [ 28 ]
مى [ 29 ] : تجليّات الهى را گويند ، اعم از آنكه آثارى باشد يا افعالى يا صفاتى يا ذاتى به قدر وسع مشرب بود . بيت :
بخور مى تا ز خويشت وارهاند * وجود قطره در دريا رساند
مى مشكين [ 30 ] : تجلّى افعالى را گويند كه آتش سوداى سالك را به زلال توحيد و به كافور برد اليقين فرونشاند . بيت :
جز مى مشكين كافورى مزاج * درد هجران را نمىبينم علاج
مى صافى [ 31 ] : تجلّى صفاتى را گويند « 4 » كه از كدورت صور كثرات ، آينهء دل را صاف گرداند . بيت :
هامش
( 1 ) . ب : شهسوار ( 2 ) . ب : " فنا " ندارد . ( 3 ) . د : نمايد ( 4 ) . ب : خوانند