يكى پيمانه خورده از مى صاف * شده صافى به آن صوفى ز اوصاف [ 32 ]
مدام و مدامة [ 33 ] : محبّت ذاتيّه را گويند كه در موطن اعيان ثابته به صور معارف فطريّه ، به « 1 » تجليّات الهيّه ظاهر گردد . شعر :
شربنا على ذكر الحبيب مدامة * سكرنا بها من قبل ان يخلق الكرم [ 34 ]
[ مو [ 35 ] : به فارسى ، درخت ]
مطرب [ 36 ] : مذكران و آگاهكننده را گويند از حالات بزم شبانه كه در ميخانهء وجود جارى شده . بيت :
نواهايى شنيدم رامشانگيز * كه مطرب مىزدش در پردهء تيز
مجلس [ 37 ] : مقام حضور و جمعيّت را گويند در مقام واحديّت . نظم :
اين چه مجلس چه بهشت اين چه مقام است اينجا * جام باقى لب ساقى لب جام است اينجا
مستورى [ 38 ] : تقديس « 2 » كنه ذات را گويند كه از ادراك كافّهء عالميان و از علم جمله عالمان مستور است . بيت :
دوستان دختر رز « 3 » توبه ز مستورى كرد * شد بر محتسب و كار به دستورى كرد [ 39 ]
ماهرويى « 4 » [ 40 ] : وجه جميل است كه به تجلّى آثارى نموده باشد در طور سرّى ، خواه مشاهدهء آن در خواب بود و خواه در بيدارى و خواه در ميانهء هر دو حال نمايد .
لمؤلفه :
ماهرويى همچو يارم نيست در روى زمين * مهر اگر آيد به جايش " لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ " [ 41 ]
موى [ 42 ] : ظاهر هويّت غيبيّه را گويند ؛ يعنى وجود اضافى كه شعور و اشعار را به آن راه نباشد . بيت :
برنيايد به كف و موى تو نايد به كفم * اينچنين بخت كه من دارم و آن خو كه تو راست « 5 »
موى ميان [ 43 ] : دقّت « 6 » نظر سالك را گويند كه به رفع حجب آفاقى و انفسى و دفع عوايق حسّى و عقلى ، متصوّر شود . لمؤلفه :
فهم « 7 » خرد به موى ميانت نمىرسد * آنجا مگر ز راه توهّم گمان رسد
مژگان [ 44 ] : اهمال عارف را گويند كه در اعمال واقع شود و نظر بصيرت برو نيارد و
هامش
( 1 ) . د : " به " ندارد .
( 2 ) . ب : تقدّس
( 3 ) . ب : دختر زر
( 4 ) . ب : ماهروى
( 5 ) . د : « بيت » و شعر را ندارد .
( 6 ) . ب : وقت
( 7 ) . ب : فهر