دامنكشان همىشد در شرب زر كشيده * صد ماهرو ز رشكش جيب قصب دريده
( حافظ )
شاهدان را گر وفايى ديدمى * زرّ و سر در پايشان افشاندمى
( خاقانى )
( [ 25 ] ) . شبسترى
( [ 26 ] ) . به مشاهد متبرّك و بقعهها رفتن و دعايى كه به عنوان تشرّف باطنى براى امامها و امامزادهها و اوليا خوانند ( فرهنگ فارسى معين ، ذيل واژهء زيارت ) .
روزم به نيابت شب آمد * جانم به زيارت لب آمد
( خاقانى )
بر سر تربت ما چون گذرى همّت خواه * كه زيارتگه رندان جهان خواهد بود
( حافظ )
( [ 27 ] ) . حافظ . مصرع دوم در متن اينگونه هم آمده است : كان يار پاكدامن . . . .
( [ 28 ] ) . مقام جمعيّت ( كشف ) را گويند و زهد را نيز گويند ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 567 ) .
مقام خمولى و بىنامى و افسردگى را گويند ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 115 ) .
دانى كه دغل از چو تو يارى به چه ماند ؟ * در عين تموزى بجهد برق زمستان
( مولوى )
( [ 29 ] ) . گريه و اندوه و غم ، ناله و فغان ، آواى آلات موسيقى ، الحاح ، دعا ، خوارى و زبونى ، ضعف ، ناتوانى و خستگى دل از بيمارى عشق ( لغتنامهء دهخدا ، ذيل واژهء زارى ) .
عاشقى پيداست از زارىّ دل * نيست بيمارى چو بيمارى دل
( مولوى )
آوخ آوخ طبيب خونريزى * بر سر زارزار بيمارى
( مولوى )
از شرم تو شاخ گل سرپيش درافكنده * وز زارى من بلبل وامانده شد از زارى
( مولوى )