( [ 13 ] ) . اسرار را گويند ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 570 ) .
عبارت از امرى است كه موافق تدبير باشد ( كاشانى ، اصطلاحات الصوفية ، ضميمهء 356 ) .
امرى را گويند كه اشارت بر مدرك و محسوس و مادّه كند . بدان كه زبان مشير است به علم تفضيلى ثابت در وحدانيّت و چون آلت تميز سخن است ، او را به صفت كلام نسبت دهد ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، صص 115 و 288 ) .
سخن عشق تو بىآنكه برآيد به زبانم * رنگ رخسار خبر مىدهد از سرّ نهانم
( سعدى )
زبان ناطقه در وصف شوق نالان است * چه جاى كلك بريدهزبان بيهدهگوست
( حافظ )
( [ 14 ] ) . امرى را گويند كه موافق تقدير باشد ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 570 ) .
امرى را گويند كه موافق طبع سالك باشد ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 115 ) .
آفرين بر زبان شيرينت * كاين همه شور در جهان انداخت
( سعدى )
( [ 15 ] ) . امرى را گويند كه موافق طبع سالك نباشد ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 570 ) .
پاسخ قهر سالك را گويند ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 115 ) .
( [ 16 ] ) . محلّ لذّت را گويند از مشاهده ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 571 ) .
عبارت است از مشاهده ( كاشانى ، اصطلاحات الصوفية ، ضميمهء 356 ) .
محلّ مشاهدهء اسرار محبّت و ملاحظهء كشف حقايق را گويند كه محب طاقت حمل آن ندارد و محلّ مشاهده و ملاحظهء لذّت را گويند و نيز وجود امرى را گويند كه از محبّت طارى شود و محب طاقت حمل آن ندارد ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، صص 7 و 116 ) .
در خم زلف تو آويخت دل از چاه زنخ * آه كز چاله برون آمد و در چاه افتاد
( حافظ )
( [ 17 ] ) . حافظ . نسخهء مصحّح قزوينى - غنى : حلاوتى كه تو را . . . .