غيب هويّت است كه مراتب صفات قهريّه است كه ذات او در پردهء جلال عظمت محتجب است و هيچ كس را به معرفت او علم حاصل نيست و دم در آن زدن از بىحاصلى و سياهكارى بود . اشارت به تجلّى جلالى است در صورت مجالى جسمانى .
و بعضى زلف را به كثرت تشبيه كردهاند جهت آنكه پردهدار روى وحدتند . اگر پردهء كثرت از ميان بردارند ، عين وحدت معاينه شود . ايضا زلف خم كاف را گويند كه مراد از آن از كاف كن است كه نون آن كجى طرّهء او است . موى را گويند . آنچه در گرد رخسار خوبان چون مار در گلزار حلقه زده چنانكه در وصف دلبران موصوف است ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، صص 5 ، 10 ، 115 ، 234 ) .
شكنج زلف پريشان به دست باد مده * مگو كه خاطر عشّاق گو پريشان باش
( حافظ )
زلف را شانه زدى باز چه رسم آوردى * كفر درهم شده را پردهء ايمان كردن
( سنايى )
مپرس از من حديث زلف پرچين * مجنبانيد زنجير مجانين
( شبسترى )
( [ 3 ] ) . كمر محبّت مرشد كامل بر ميان بستن و يكرنگ و جهت در دين و متابعت و يقين بودن است ( دارابى ، لطيفهء غيبى ، 2 ضميمه ) .
قوّت قيام خدمت و نشان يكرنگى ( دارابى ، لطيفهء غيبى ، 3 ضميمه ) .
عبارت است از استظهار معرفت ( كاشانى ، اصطلاحات الصوفية ، ضميمهء 356 ) .
زنّار در اين محل كه ارباب حال فرمودهاند ، اشارت به بستن عقد و بند خدمت و طاعت محبوب حقيقى است در هر مرتبه كه باشد . به زنّار خدمت و عبادت حق ميان خود را چون مردان مرد كه طالبان و سالكان و عاشقانند ، به مردى دربند و محكم كن و آنگه درآ در ميان زمره يعنى جماعتى كه مخاطب امر الهى
" أَوْفُوا بِعَهْدِي "
شدهاند و آنچه حق عبوديّت است ، به جاى آر ( لاهيجى ، شرح گلشن راز ، صص 537 و 545 ) .
استظهار حبل متين توحيد ذاتى را گويند كه كمر خدمت و طاعت و سلوك و رياضت بر ميان جان بسته يك دم و يك لحظه از سلوك و رياضت و طاعت محبوب حقيقى نياسايد . و زلف را گويند ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، صص 115 و 235 ) .
شكن زلف چو زنّار بتم پيدا شد * پير ما خرقهء خود چاك زد و ترسا شد
( عطار )