( [ 44 ] ) . صفت باقى ابدى را گويند كه فنا را به دو راه نبود ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 559 ) .
نزد صوفيه بقا را گويند كه سالك از آن صفت باقى ابدى گردد و فنا را به دو راه نبود ( تهانوى ، كشّاف ، ص 1555 ) .
صفت باقى است كه سالك در آن صفت باقى ابدى بود و فنا را به دو راه نبود ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، ص 87 ) .
عشق آن زنده گزين كاو باقى است * وز شراب جانفزايت ساقى است
( مولوى )
ديدار دلفروزش در پايم ارغوان ريخت * گفتار جانفزايش در گوشم ارغنون زد
( سعدى )
ياقوت جانفزايش از آب لطف زاده * شمشاد خوشخرامش در ناز پروريده
( حافظ )
( [ 45 ] ) . كسى كه كشتهء من است ، من خونبهاى او هستم . ر . ك : به پىنوشت شمارهء 58 ، حرف الالف .
( [ 46 ] ) . شبسترى
( [ 47 ] ) . عالم طبايعى و صفات جلال است ( دارابى ، لطيفهء غيبى ، 9 ضميمه ) .
عالم طبايع را گويند ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 565 ) .
عالم طبيعت را گويند ( تهانوى ، كشّاف ، ص 1556 ؛ شيخ روزبهان بقلى شيرازى ، شرح شطحيات ، ص 76 ) .
ظهور تجليّات قهر جلاليّه را گويند . به تازى صليب گويند ، يعنى دار سه گوشه . و ترسايان به عقيده چنان پنداشتند كه حضرت عيسى - على نبيّنا و عليه السّلام - را بر آن مصلوب كردهاند . بعد از رفع مسيح به آسمان ، ترسايان از براى تعظيم به مانند صليب بتان ساختند و آن را سجود مىنمودند و پرستش آن را به جاى مىآوردند و شعرا چليپا ، زلف را گويند ( پوشنجى ، قواعد العرفاء و آداب الشعراء ، صص 95 و 219 ) .
گر چليپاى سر زلف ز هم بگشايد * بس مسلمان كه شود كشتهء آن كافركيش
( حافظ )
( [ 48 ] ) . احوال را گويند ( عراقى ، اصطلاحات صوفيه ، ص 563 ) .