كند چو باده زبان بند عقل خويشانديش * ز عشق از لب هر ذرّه داستان رسدم
چو عقل آب سرشت است نقش وارون گير * بسوز سينه اگر ندهمش نشان رسدم
بس است عكس خودم هم پياله و همدم * كه مى نهان كند و مستيش به جان رسدم
به يك درم كه ز نقد خودى دهم از كف * هم از خرابهء خود گنج شايگان رسدم
سؤال چاشنى غم نمايد از دل ريش * به حسرت از همه هستى جوابِ آن رسدم
چه غير تست كه نام محبّت ار گويم * هزار محنت پنهان به امتحان رسدم
هجوم عام كثرت مرا چو هندسه است * كه نقش پيكر وحدت از آن عيان رسدم
نظر ز جنس تشخّص اگر فراگيرم * متاع ملك حقايق به كاروان رسدم
نشستهام پى فكرى چو ديده بر در حُبّ * جهان جهان همگى روح ديدهبان رسدم
به عزم ياد رخ صد بهشت حُسن و صفا * چو شكل آينه بر صفحه لِسان رسدم
بهر دمى كه برآيد به بوى شوق از دل * نسيم خلد برين پيرهن دران رسدم
شرح خطبة البيان ( فارسى ) — صفحة 146
مساهمون: محمد بن محمود دهدار شيرازى
ص١٤٦