تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح خطبة البيان ( فارسى ) — صفحة 146

مساهمون:

ص١٤٦
كند چو باده زبان بند عقل خويش‌انديش * ز عشق از لب هر ذرّه داستان رسدم چو عقل آب سرشت است نقش وارون گير * بسوز سينه اگر ندهمش نشان رسدم بس است عكس خودم هم پياله و همدم * كه مى نهان كند و مستيش به جان رسدم به يك درم كه ز نقد خودى دهم از كف * هم از خرابهء خود گنج شايگان رسدم سؤال چاشنى غم نمايد از دل ريش * به حسرت از همه هستى جوابِ آن رسدم چه غير تست كه نام محبّت ار گويم * هزار محنت پنهان به امتحان رسدم هجوم عام كثرت مرا چو هندسه است * كه نقش پيكر وحدت از آن عيان رسدم نظر ز جنس تشخّص اگر فراگيرم * متاع ملك حقايق به كاروان رسدم نشسته‌ام پى فكرى چو ديده بر در حُبّ * جهان جهان همگى روح ديده‌بان رسدم به عزم ياد رخ صد بهشت حُسن و صفا * چو شكل آينه بر صفحه لِسان رسدم بهر دمى كه برآيد به بوى شوق از دل * نسيم خلد برين پيرهن دران رسدم