زنهار مخور غصّه كه در علم خدا 467
زنهار مشو مقيم اين كهنه رباط 318
زو بپرسيد تا چه دارد دوست 162
زهرى به گمان مىخورم از جام فراق 627
زين آتش نهفته كه در سينهء من است 458
زين پيش دو چشم من چو دريا بودى 417
زين پيش نبود از تو تا دريا فرق 147
زينت نه به جامه است اى مرد خدا 301
زين فهم توان كرد كه سررشتهء ما 698
ساقى بيا كه عشق ندا مىكند بلند 51
سالها دل طلب جام جم از ما مىكرد 45
سايهء معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد 44
ستارهاى بدرخشيد و ماه مجلس شد 136
ستم از غمزه مياموز كه در مذهب عشق 119
سخن وحدتست همچو سراب 51
سر ارادت ما و آستان حضرت دوست 67
سرچشمهء زندگى لب دلجويت 177
سرچشمهء علم و معرفت جان عليست 654
سرچشمهء فيضها خدا باشد و بس 552
سررشتهء اعتدال از دست مده 550
سررشتهء صبر گر به چنگت باشد 393
سررشتهء صبر گر نباشد در كف 378
سرگشته شدم ز زلف آشفتهء او 644
سرّى كه ز دوست يا ز دشمن شنوى 565
سهل است گناه خرده امروز ولى 556
سير سپهر و دور قمر را چه اختيار 458
شاه نفسش از آن عرى برخاست 162
شاهى كه ز اطراف جهان گيرد باج 619
شاهى كه فلك ز نور او شد لامع 622
شاهى كه مهش غلام و مهرست كنيز 6
شخصى كه ازو نفع به مردم نرسد 489
شخصى كه ز كبر پا بر افلاك نهاد 413
شخصى كه كنند ريسمانش به گلو 291
شد آتش من فسرده از ضعف بدن 320
شد جامهء قوم من زره روز مصاف 365
شد روزى ما نوشته بر لوح قدر 699
شد كار كسان نظير چيزى كه نهند 261
شد كشته بتيغ تيز آرى نكند 341
شد كشف مرا كه كشته خواهيم شدن 281
شد مهر و وفا و صدق از عالم گم 305
شرط است به آتش وفا جوشيدن 408
شرط است كه در روز سهشنبه باشد 248
شكّ نيست كه عاقبت بزرگى يابد 402
شكّ نيست كه مىبرد به كرمان زيره 505
شمشير زنم كه شرع و دين فاش شود 389
شمشير شما كليد فتح و ظفرست 384
شوق است چو آتش و نصيحت چون باد 494
شيب و بالا و پيش و پس منگر 42
شيخ شطرنج خواست و وقت گزيد 162
شيران دلاورند امشب در جنگ 395
شيران و دليران جهان را يكيك 655
شيطان چو گرفت ملك هستىّ ترا 433
صافيست كسى كه علم و حكمت دارد 464
صافى طلبى درو كدورت بينى 243
صبا ز زلف تو با هر گلى حديثى راند 136
صبرست علاج آن و من مىدانم 292