تنفير نفس از دنيا كه محلّ فناست و ترغيب او بعقبى كه منزل بقاست
النّفس تبكى على الدّنيا و قد علمت * أنّ السّلامة منها ترك ما فيها
لا دار للمرء بعد الموت يسكنها * إلّا الّتى كان قبل الموت بانيها
فإن بناها بخير طاب مسكنها * و إن بناها بشرّ خاب ثاويها
أين الملوك الّتى كانت مسلّطة * حتّى سقاها بكأس الموت ساقيها
تسليط : برگماشتن .
مىفرمايد : نفس مىگريد بر دنيا و به حقيقت داند كه رستن از دنيا ترك چيزيست كه در دنياست . نيست « 1 » هيچ سراى مر مرد را بعد از مرگ كه ساكن شود دران ، مگر آن سراى كه بوده است او پيش از مرگ بناكنندهء آن . پس اگر بنا كرده است آن را بخير ، خوش باشد جاى آراميدن او « 2 » ؛ و اگر بنا كرده است آن را بشرّ ، بىبهره باشد مقيم آن . كجااند آن « 3 » پادشاهان كه بودند برگماشته ، تا آب « 4 » داد ايشان را به كاسهء مرگ ساقى ايشان ؟ س :
تا چند درين خرابه مسكن سازى * چون بوم به ويرانه نشيمن سازى
گر اهل سعادتى بتوفيق خدا * در باغ بهشت جا معيّن سازى
لكلّ نفس و إن كانت على وجل * من المنيّة آمال تقوّيها
فالمرء يبسطها و الدّهر يقبضها * و النّفس تنشرها و الموت تطويها
أموالنا لذوى الميراث نجمعها * و دورنا لخراب الدّهر نبنيها
كم من مدائن فى الآفاق قد به نيت * أمست خرابا و دان الموت أهليها
تقوية : نيرومند كردن . و ميراث : آنچه از مرده بوارث رسد . و مدينة : شهر .
مىفرمايد : مر هر نفسى را ، و اگرچه باشد بر ترس از مرگ ، اميدهاست كه نيرومند مىكند او را . پس مرد مىگسترد اميدها را و روزگار تنگ مىكند آن را ، و نفس پراكنده
هامش
( 1 ) .G: دنيا نيست .
( 2 ) .G: آن .
( 3 ) .A: - آن .
( 4 ) .E: به آب .