مردى كه « 1 » ز قيد نيك و بد آزادست * داند كه حديث اين جماعت بادست
اظهار حرمان در عين وصال و دم زدن از عطش در ميان زلال
قالوا حبيبك دان منك مقترب * و أنت ذو وله فى الحبّ حيران
قلت قد يحمل الماء الطّهور على * ظهر البعير و يسرى و هو ظمآن
الوله : الحيرة « 2 » . و الطّهور : ما يتطهّر به . و بعير : شتر .
مىفرمايد : گفتند : دوست تو نزديك است از تو ، نزديكشونده است ، و تو خداوند حيرتى در دوستى سرگشته . گفتم : به حقيقت بار كرده « 3 » شود آب پاككننده بر پشت شتر و رود ، و او تشنه باشد . س :
آن مه كه چو « 4 » روز روشنى يافت شبش * در عين وصال مىنمايم طلبش
مانند شتر كه آب دارد در بار * وز غايت تشنگى رسد جان به لبش
خطاب صواب حقايقمآب « 5 » به عمر بن « 6 » خطّاب
إنّا نعزّيك لا أنّا على ثقة * من الحياة و لكن سنّة الدّين
فلا المعزّى بباق بعد ميّته * و لا المعزّى و لو عاشا إلى حين
مىفرمايد : به درستى كه ما عزا مىدهيم ترا ، نه آنكه ما بر اعتماديم از زندگى ، و ليكن عزا دادن سنّت دين است . پس نه عزاداده باقى است بعد از مردهء « 7 » خود و نه عزادهنده ، و اگرچه زندگانى كنند تا زمانى . س :
اى بهر عزا سياه پوشيده چو دود * وز فعل تو گشته اهل حقّ « 8 » ناخشنود
بسيار مخور غم كه فلان شخص بمرد * او رفت و تو هم در پى او خواهى بود
هامش
( 1 ) .E: مرديك .
( 2 ) .E: حيرة .
( 3 ) .E: كرد .
( 4 ) .E: - چو .
( 5 ) .C: - صواب حقايقمآب .
( 6 ) .CG: - بن .
( 7 ) .C: ميت .
( 8 ) .A: خود .