مىفرمايد : فروتنى مكن مر هيچ آفريده را بر طمع ؛ چه به درستى كه آن سستى است از تو در دين . و بجو روزى از خدا ازآنچه در خزانههاى اوست ؛ چه نيست فرمان خدا مگر در ميان كاف و نون « 1 » . به درستى كه آن كس كه تو اميد مىدارى به او و « 2 » اميدوار مىشوى « 3 » به او از خلايق ، مسكين پسر مسكين است . س :
اى يافته از جانب حقّ نعمت و ناز * زنهار مبر پيش كسى دست نياز
گر خير خود از غير خدا مىجوئى * شكّ نيست كه نااميد مىگردى باز
ما أحسن الدّين و الدّنيا إذا اجتمعا * لا بارك اللّه فى الدّنيا بلا دين
لو كان باللّبّ يزداد اللّبيب غنى * لكان كلّ لبيب مثل قارون
لكنّما الرّزق بالميزان من حكم * يعطى اللّبيب و يعطى كلّ مأفون
ميزان : ترازو . و مأفون : كسى كه او را راى نباشد .
مىفرمايد : چه خوبست دين و دنيا ، چون جمع « 4 » شوند ! بركت مكناد « 5 » خدا در دنيا بىدين ! اگر بودى كه به خرد افزون كردى خردمند توانگرى را ، هرآينه بودى هر خردمندى مانند قارون . ليكن روزى به « 6 » ترازوست از حاكمى كه مىدهد خردمند را و مىدهد هر نادان را . س :
گر علم كسى موجب حشمت بودى * نُه چرخ براى ما به خدمت بودى
گر مال جهان به قدر حكمت بودى * ما را همه روز ناز و نعمت بودى
دم زدن از لوازم تقدير و منع كردن از حيله و تدبير
ما لا يكون فلا يكون بحيلة * أبدا و ما هو كائن سيكون
سيكون ما هو كائن فى وقته * و أخو الجهالة متعب محزون
يسعى القوىّ فلا ينال بسعيه * حظّا و يحظى عاجز و مهين
هامش
( 1 ) .G: ن .
( 2 ) .G: - و .
( 3 ) .E: اميددار مىباشى .
( 4 ) .E: شمع .
( 5 ) .G: نكناد .
( 6 ) .E: نه .