اگر علمش شدى بحر مصوّر * درو يك قطره بودى بحر اخضر
چو هيچش طاقت منّت نبودى * ز همّت گشت مزدور جهودى
كسى گفتش چرا كردى برآشفت * زبان بگشاد چون تيغ و چنين گفت
لنقل الصّخر من قلل الجبال ( إلى آخره ) « 1 »
و اگر گوئى : نقل صخر از قلّه مشكل نيست ، چه طبيعى است و مشكل نقل به قلّه است كه قسريست ، گوئيم : نظر ناظم بقرب و بعد مسافت است ، نه طبع و قسر .
اظهار استغنا از خلق عالم و اجتناب از منّت اولاد آدم
فما أقبل الدّنيا جميعا بمنّة * و لا أشترى عزّ المراتب بالذّلّ
و أعشق كحلاء المدامع خلقة * لئلّا يرى فى عينها منّة الكحل
اشتراء : فروختن . و كحلاء : سياهچشم « 2 » . و المدامع : أطراف العين . و خلقة : آفرينش . و كحل : سرمه .
مىفرمايد : پس قبول نمىكنم « 3 » دنيا را همه به منّتى ، و نمىفروشم عزّت مرتبهها را به خوارى . و عاشق مىشوم سياهچشمان را به آفرينش ، تا ديده نشود در چشم او منّت سرمه . س :
از منّت مردم است بر دل بارى * راضى نشدم ببار منّت بارى
من عاشق خوبان سيهچشم شوم * تا منّت سرمهام نباشد بارى
دم زدن از مروّت كامل و بازنمودن فتوّت شامل
و دارى مناخ لمن قد نزل * و زادى مباح لمن قد أكل
هامش
( 1 ) .BE: - الى آخره . - - الهىنامه : 26 .
( 2 ) .E: سيهچشم .
( 3 ) .E: نكنيم .