جزادهندهايست كافى . س :
اى برده فرو به مردمى ريشهء خويش * زنهار مكن غير كرم پيشهء خويش
از صورت انتقام بايد شستن * در چشمهء مهر لوح انديشهء خويش
منع از بخل كه لازم خساست است و ارشاد بجود كه مستلزم رياست است « 1 »
لا تبخلنّ به دنيا و هى مقبلة * فليس ينقصها التّبذير و السّرف
و إن تولّت فأحرى أن تجود بها * فالشّكر منها إذا ما أدبرت خلف
نقص « 2 » : كم كردن ( از اوّل ) . و سرف : گزافكارى كردن . و أحرى : سزاوارتر . و خلف الشّىء : ما قام « 3 » مقامه .
مىفرمايد : بخل مكن به دنيا و او روآورنده باشد ؛ چه نيست كه كم كند او را خرج كردن بىاندازه و گزافكارى كردن . و اگر پشت بركند ، پس سزاوارترست كه بخشش كنى به آن ؛ چه شكر ازو « 4 » ، چون پشت بركند ، عوض است . س :
اى يافته از فضل خدا هر كامى * زنهار منه به راه باطل گامى
چون هست ترا ز فيض حقّ اكرامى * بايد كه بانعام برآرى نامى
دم زدن از مقام تفويض و رضا و سپردن عنان ارادت بدست قضا
ما لى على فوت فائت أسف * و لا ترانى عليه ألتهف
ما قدّر اللّه لى فليس له * عنّى إلى من سواى منصرف
فالحمد للّه لا شريك له * ما لى قوت و همّتى الشّرف
أنا راض بالعسر و اليسار فما * تدخلنى ذلّة و لا صلف
هامش
( 1 ) .G: - است .
( 2 ) .E: تنقيص .
( 3 ) .E: + به .
( 4 ) .E: + و .