كفنهاى او و او نداند . س :
اى بسته به خود سلسلهء طول « 1 » امل * تا چند خورى فريب از علم و عمل
انديشهء آن كن كه به زودى باشد * ناگاه گريبان تو در چنگ اجل
منع اعتماد بر مساعدت روزگار و تخويف از قضاى حضرت قهّار « 2 »
أحسنت ظنّك بالأيّام إذ حسنت * و لم تخف سوء ما يأتى به القدر
و سالمتك اللّيالى فاغتررت بها * و عند صفو اللّيالى يحدث الكدر
مسالمة : با كسى صلح كردن .
مىفرمايد : نيكو « 3 » كردى گمان خود را به روزگار ، چون نيكو شد ؛ و نترسيدى از بدى آنچه مىآورد آن را تقدير « 4 » . و صلح كرد ترا شبها ، پس فريفته شدى به آن ؛ و نزد صفاى شبها نو مىشود تيرگى . س :
اى يافته كام خويش از گردش دهر * كام تو ز غم نگشته آلوده بزهر
غافل منشين كه دست تقدير ترا * بر هم شكند به زور سرپنجهء قهر
منع جمعى كه نكوهش زمان ورد زبان ايشانست و مذمّت كسى كه بمعنى شيطان و به صورت انسانست
يعيب رجال زمانا مضى * و ما لزمان مضى من غير
أرى اللّيل تجرى كعهدى به * و أنّ النّهار علينا يكرّ
و لم يحبس القطر عنّا السّماء * و لم تنكسف « 5 » شمسنا و القمر
فقل للّذى ذمّ صرف الزّمان * ظلمت الزّمان فذمّ البشر
عهد : ديدن ، يقال : عهدى به قريب . و قطر : باران . و انكساف : گرفتن آفتاب و ماه . و
هامش
( 1 ) .G: + و .
( 2 ) .E: جبّار .
( 3 ) .E: نيكويى .
( 4 ) .E: بتقدير .
( 5 ) .C: تنكشف .