گاهى خورد از عيش و طرب جرعهء مى * گاهى كشد « 1 » از رنج و تعب كاسهء زهر
بيان احوال دنيا كه صفاى او گرد كدورت انگيخته و شهد او با زهر قاتل آميخته
يا طالب الصّفو فى الدّنيا بلا كدر * طلبت معدومة فأيأس من الظّفر
و اعلم بأنّك ما عمّرت ممتحن * بالخير و الشّرّ و الميسور و العسر
معدوم : نيست . و تعمير : زندگانى دادن . و امتحان : آزمودن . و ميسور : آسانى . و عسر ( بضمّ عين و سين ) : دشوارى ، قال عيسى بن عمر : كلّ اسم على ثلاثة أحرف أوّله مضموم و أوسطه ساكن ، فمن العرب من يثقّله و منهم من يخفّفه ، مثل عسر و عسر و حلم و حلم « 2 » . »
مىفرمايد : اى جويندهء صفا در دنيا بىتيرگى ، جستى معدومى را ، پس نااميد شو از فيروز شدن . و بدان كه تو مادام كه زندگانى داده شدهاى ، آزمودهاى به نيك و بد و آسانى و دشوارى . س :
دنيا كه محلّ اهل صورت باشد * در نقش « 3 » صفاى او كدورت باشد
دُرديست كه از شراب هستى مانده * پس ظلمت دنيا به ضرورت باشد
أنّى تنال بها نفعا بلا ضرر * و إنّها خلقت للنّفع و الضّرر
فى الجبن عار و فى الإقدام مكرمة * و من يفرّ فلن ينجو من القدر
أنّى : از كجا . و جبن : بددل شدن ( از خامس ) . و إقدام : به پيش شدن در جنگ .
مىفرمايد : از كجا يا بى به دنيا سود كردن بىگزند كردن ، و به درستى كه دنيا آفريده شده است براى سود كردن و گزند كردن . در بددل شدن ننگ است و در پيش شدن به جنگ بزرگواريست ؛ و هركه مىگريزد ، پس رستگار نمىشود از تقدير . س :
خواهند جماعتى كه بىتاب ضرر * گردند جدا ز آتش غم چو شرر
ليكن چه توان كرد كه از جنس بشر * كس نيست كه شد خلاص از تير قدر
هامش
( 1 ) .A: شود .
( 2 ) .E: - و . - - صحاح : 744 - 745 .
( 3 ) .C: نفس ،E: + و .