خيرى « 1 » را و به حقيقت نيكبخت شدند « 2 » . مر ايشان راست بهشتها از فردوس كه پاكند ، نمىرسد ايشان را به آن « 3 » بهشتها گرما و نه زود سرما يافتن . درود دهاد خدا بريشان ، هرگاه كه ياد كرده شوند ! پس بسيار جاى راستى كه پيش ازين حاضر شدند . س :
هركس كه ز فيض حقّ سعادت يابد * وز عين عمل نور عبادت يابد
خواهد كه كند به راه حقّ جانبازى * وز بهر شهود او شهادت يابد
قوم وفوا لرسول اللّه و احتسبوا * شمّ العرانين منهم حمزة الأسد
و مصعب ظلّ ليثا دونه حردا * حتّى تزمّل منه ثعلب جسد
ليسوا كقتلى من الكفّار أدخلهم * نار الجحيم على أبوابها الرّصد
عرنين ( بكسر عين ) : بن بينى . و مصعب ( بضمّ ميم ) : پسر عمير بن هاشم بن عبد مناف بن عبد الدّار بن قصىّ . و حرد : خشم گرفتن . و تزمّل : خويش را در جامه پيچيدن . و الثّعلب :
طرف « 4 » الرّمح الدّاخل فى السّنان . و الجسد : مصدر جسد به الدّم يجسد ( من الرّابع ) ، إذا لصق به ، فهو جاسد و جسد . و قتلى : جمع « قتيل » « 5 » بمعنى مقتول . و إدخال : درآوردن . و راصد : پاسبان ، و رصد : جمع او .
مىفرمايد : قومى كه وفا كردند مر رسول خدا را « 6 » و مزد چشم داشتند ، بلندبينيها كه بعضى ازيشان حمزه است ، آن شير ، و مصعب بن عمير كه گشت شيرى نزد رسول « 7 » ، خشمگيرنده ، تا جامه بر « 8 » خويش پيچيد « 9 » ازو طرف نيزه كه چسبيده بود خون به او . نيستند ايشان چون كشتهها از كافران كه درآورد خدا « 10 » ايشان را « 11 » در آتش دوزخ كه بر درهاى آن پاسبانان « 12 » باشند . س :
جمعى كه ره مهر و وفا داشتهاند * آئين رياضت و صفا داشتهاند
هامش
( 1 ) .AC: چيزى .
( 2 ) .G: شديد .
( 3 ) .E: بران .
( 4 ) .E: طرفى .
( 5 ) .E: - جمع قتيل .
( 6 ) .E: - را .
( 7 ) .E: نزد رسول شيرى .
( 8 ) .E: - بر .
( 9 ) .C: پيچد .
( 10 ) .C: خداى تعالى .
( 11 ) .G: ايشان را خدا .
( 12 ) .C: پاسبان .