آثار الدّهر . و ما در كما موصول يا موصوف . و رزيّة يا مجرور و بدل از ما ، يا مرفوع و خبر « هو » محذوف ، يا منصوب بتقدير « أعنى » . و لم يخف حال . و ضمير حاليه راجع به دهر يا امرأ . و غير لبيب خبر إنّ . و در بعضى نسخ بجاى لغير « لعين » ( بكسر لام ) ، و عين الشّىء :
ذاته ؛ و لم يخف خبر إنّ ، و ضمير حاليه راجع به دهر ، و لام جارّه متعلّق به تقلّب .
مىفرمايد : نيست روزگار و روزها ، مگر چنانچه مىبينى ، مصيبت مالى يا جدائى دوستى . و به درستى كه مردى كه به حقيقت آزموده است روزگار را ، در حالى كه نترسد از گرديدن دو حال او كه شدّت و رخاست ، هرآينه ناخردمندست . س :
اى گشته بعلم و معرفت شهرهء شهر * زنهار مباش غافل از خويش كه دهر
گه مال تو از جفا به تاراج دهد * گه كام تو از فراق سازد چون زهر
اظهار محبّت فاطمهء زهرا هنگام رحلت او از دنيا
حبيب ليس يعدله حبيب * و ما لسواه فى قلبى نصيب
حبيب غاب عن عينى و جسمى * و عن قلبى حبيبى لا يغيب
عدل : برابر بودن ( از ثانى ) . و نصيب : بهره . و غيب و غيبة و مغيب و غيبوبة : غايب شدن ( از ثانى ) . و هر دو حبيب خبر مبتداى محذوف ، يا حبيب اوّل مبتدا و ثانى خبر .
مىفرمايد : او دوستى است كه نيست كه برابر باشد او را هيچ دوستى ، و نيست مر غير او را در دل من هيچ بهره . دوستى است كه غايب شده است از چشم من و تن من ، و از دل من دوست من غايب نمىشود . س :
آن مه كه ازو دلم منوّر باشد * وز دورى او ديده مكدّر باشد
از پيش نظر رفت و ليكن همه دم * در لوح خيال من مصوّر باشد