چون جفت « 1 » كبوتر همه همدم بوديم * وز صحّت و از شباب خرّم بوديم
ناگاه زمانه كرد انگيز فراق * گوئى كه هزار سال بىهم بوديم
تأسّف بر ايّام جوانى و دوستان جانى
شيئان لو بكت الدّماء عليهما * عينان حتّى تؤذنا بذهاب
لم تبلغا المعشار من حقّيهما * فقد الشّباب و فرقة الأحباب
الإيذان : الإعلام . و بلوغ : رسيدن ( از اوّل ) . و معشار : دهيك . و حقّ : سزاوار . و فرقة ( بضمّ فاء ) : جدائى . و شيئان « 2 » خبر و فقد مبتدا و لو بكت شرط و لم تبلغا جزا ، و شرطيّه صفت شيئان « 3 » . و تأنيث بكت براى آنكه عين مؤنّث سماعى است . و حتّى متعلّق به بكت . و نفرمود : « حتّى تذهبا » ، براى اشعار بعدم شعور .
مىفرمايد : دو چيزست كه اگر گريد خونها بران « 4 » دو چيز دو چشم ، به مرتبهاى كه اعلام كرده شوند به رفتن و زوال ، نرسند به دهيك از حقّ آن دو : نايافتن جوانى و جدائى دوستان .
س :
هر واقعهاى كه مىكند دلها خون * پيرى و فراق باشد از آن افزون
گر ديده برين دو حال گريد صد سال * از عهدهء حقّ آن نيايد « 5 » بيرون
اظهار ملال از مصائب ايّام در وقت وفات فاطمه ، عليها السّلام
و ما الدّهر و الأيّام إلّا كما ترى * رزيّة مال أو فراق حبيب
و إنّ امرأ قد جرّب الدّهر لم يخف * تقلّب حاليه لغير لبيب
رزيّة : مصيبت . و غير : نه ، مثل « مررت برجل غير قائم » ، أى لا قائم . و ما الدّهر : أى ما « 6 »
هامش
( 1 ) .A: كفت .
( 2 ) .C: شان .
( 3 ) .C: شان .
( 4 ) .E: براى آن .
( 5 ) .B: نآيد .
( 6 ) .B: - ما .