مفتوح شد و در مدينه در روز چهارشنبه بيست و ششم ذىالحجّهء سنهء ثلاث و عشرين بدست ابو لؤلؤ ، غلام مغيرة بن شعبه ، شهيد گشت و در وقت وفات گفت : « لايق خلافت « 1 » نيست ، مگر على و عثمان و زبير و طلحه و عبد الرّحمن بن عوف و سعد بن ابى وقّاص . » « 2 »
و شارح مقاصد گويد : عبد الرّحمن دست على گرفت و گفت : « أ تبايعنا على كتاب اللّه و سنّة رسول اللّه و سيرة الشّيخين ؟ » على گفت : « على كتاب اللّه و سنّة رسول اللّه و اجتهاد رأيى . » پس دست عثمان گرفت و همان سخن گفت و عثمان قبول كرد . « 3 » و همه با او در اوّل « 4 » محرّم سنهء اربع و عشرين بيعت كردند و دوازده سال خليفه بود و حكومت بلاد به خويشان خويش داد و ايشان ستم مىكردند . و جمعى از اهل مصر شكوهء حاكم خود ، ابن ابى سرح ، پيش او آوردند و نامه نوشت و نافع نبود و يكى از متظلّمان را بكشت ، باز هفتصد كس بتظلّم آمدند . و على و طلحه و عايشه با عثمان گفتند : « او را عزل كن . » گفت :
« شما كسى پيدا كنيد كه عوض او نصب كنم . »
رقم به محمّد بن « 5 » ابى بكر شد و عهدنامه نوشت و او را والى مصر ساخت « 6 » . چون سه منزل از مدينه جدا شد ، غلامى شترسوار « 7 » ديد كه بتعجيل مىرفت . او را گرفت و از اداوهء او نامهاى بيرون آمد ، مضمون آنكه « إذا أتاك محمّد بن أبى بكر ، فاحتل لقتله و أبطل كتابه و قرّ على عملك و احبس من يجىء إلىّ بتظلّم منك ، حتّى يأتيك رأيى « 8 » فى ذلك ، إن شاء اللّه . » چون محمّد اين نامه ديد ، به مدينه بازگشت و صورت حال بعرض اصحاب نبى « 9 » ، صلّى اللّه عليه و سلّم ، رسانيد « 10 » و على و طلحه و زبير و سعد به خانهء عثمان رفتند و غلام و شتر و نامه با خود ببردند و على با عثمان فرمود : « اينها غلام و شتر تواند ؟ » گفت : « آرى . » فرمود : « اين نامه خطّ تست ؟ » سوگند خورد كه نه . و ظاهر شد كه خطّ مروان است .
پس على و صحابه بيرون آمدند و محمّد بن ابى بكر و جمعى كثير از اهل مصر و بصره
هامش
( 1 ) .C: به خلافت .
( 2 ) . شرح المقاصد 5 : 287 - 288 .
( 3 ) . همان : 288 .
( 4 ) .E: + ماه .
( 5 ) .C: - بن .
( 6 ) .D: گردانيد .
( 7 ) .D: سوارى .
( 8 ) .B: رأى .
( 9 ) .C: پيغمبر .
( 10 ) .G: رسانيدند .