خامس « اين » و او هيئتى است كه عارض جسم شود بسبب حصول او در مكان . سادس « متى » و او هيئتى است كه عارض شىء « 1 » شود بسبب حصول او در زمان يا آن . سابع « ملك » و « جده » و او هيئتى است كه عارض شىء شود بسبب چيزى كه محيط اوست و منتقل است بانتقال او « 2 » . ثامن « فعل » و او تأثيرست . تاسع « انفعال » و او تأثّرست .
و حكما گويند مطلق هيولى و مطلق صورت جسميّه و صورت نوعيّهء « 3 » فلكيّات و اجرام و نفوس فلكيّه و جميع عقول قديمند . و در نفوس ناطقهء انسانيّه خلاف است و تفصيل آن خواهد آمد ، إن شاء اللّه تعالى « 4 » . و اعراض فلكيّات هم بحسب شخص قديمند ، الّا حركت و وضع كه اين دو بحسب نوع قديمند و بحسب شخص حادث . و انواع متوالده هم قديمند و انواع متولّده احتمال قدم و حدوث « 5 » دارند . و قدم منافى استناد قديم بواجب الوجود نيست . نمىبينى كه شعاع از شمس موجودست و تا شمس بوده ، شعاع بوده ، و حركت خاتم از حركت انگشت است « 6 » و ثانى « 7 » بحسب زمان بر اوّل مقدّم نيست ؟
از حكيمى پرسيدند كه خدا « 8 » كى عالم را آفريد ، گفت : « آن روز كه قول را به قال مىكردند . » و غرض « 9 » او آنست كه ترتيب « 10 » اصول موجودات در عقل است ، نه در خارج .
ظ :
مشكل خويش بر پير مغان بردم دوش * كو بتأييد نظر حلّ معمّا مىكرد
ديدمش خرّم و خوشدل « 11 » قدح باده بدست * وندر آن آينه صد گونه تماشا مىكرد
گفت آن يار كزو گشت سر دار بلند * جرمش اين بود كه اسرار هويدا مىكرد
هامش
( 1 ) .G: جسم .
( 2 ) .E: + و .
( 3 ) .E: صورت نوعيه و صورت جسميه .
( 4 ) .BCD: - تعالى .
( 5 ) . درDافزودهاند : هر دو .
( 6 ) .E: - است .
( 7 ) .B: باقى .
( 8 ) .D: خداى .
( 9 ) .B: عرض .
( 10 ) .E: ترتب .
( 11 ) .C: خندان .