او را « كلّى نوع » گويند بمعنى اصل نوع ، نه بمعنى منطقى . و مثل افلاطونى « 1 » عبارت ازين عقول است و اين غير مثل معلّقه است كه شرح آن خواهد آمد ، إن شاء اللّه تعالى .
فتح
عرض نه مقوله است به استقرا ، و جوهر يك مقوله . و مراد از مقوله جنس عالى است .
و مقولات تسعه اوّل « كمّ » است و او عرضى است كه بذات خود قابل قسمت باشد ، و دو قسم است : منفصل يعنى عدد ، و متّصل و او يا قارّ الذّات است ، يعنى مقدار كه خطّ است و سطح و جسم تعليمى ، يا غير قارّ الذّات ، يعنى زمان كه مقدار حركت قطع است « 2 » ، و حقّ آنست كه اين دو موجود نيستند و موجود آن سيّال و حركت توسّط است و نسبت اين دو به آن دو چون نسبت قطرهء نازله است بخطّ مستقيم كه در خيال مرتسم مىشود . و ابو البركات گويد زمان مقدار وجودست . « 3 » ثانى « كيف » و او عرضى است كه بذات خود قابل قسمت نباشد و اقتضاى نسبت نكند ، و « 4 » چهار قسم است : كيفيّات استعداديّه كه ضعف است و قوّت ، و كيفيّات مختصّه بكمّيّات مثل زوجيّت و تثليث « 5 » ، و كيفيّات نفسانيّه كه حياتست و علم و قدرت و ارادت و لذّت و الم و صحّت و مرض ، و راسخ را « ملكه » گويند و غير راسخ را « حال » ؛ و « 6 » كيفيّات محسوسه كه مشمومات است ، و مسموعات كه صوتست و حرف ، و مذوقات كه طعوم است و بسايط آن نه است : مرارت و حرافت و ملوحت و عفوصت و حموضت و قبض و حلاوت و دسومت و تفاهت ، و مبصرات كه ضوء است و لون ، و ملموسات كه حرارتست و برودت و رطوبت و يبوست و خفّت و ثقل و صلابت و لين و ملاست و خشونت ، و راسخ را « انفعاليّات » گويند و غير راسخ را « انفعالات » . ثالث « وضع » و او هيئتى است كه عارض شىء شود بسبب نسبت اجزاى او به يكدگر و بامور خارجه « 7 » . رابع « اضافت » « 8 » و او نسبت متكرّره است .
هامش
( 1 ) .D: افلاطون .
( 2 ) .B: قطعيست ،E: قطعى بود .
( 3 ) . المعتبر 3 : 39 .
( 4 ) .E: + او .
( 5 ) .C: تثليث ،F: ثلاثيت .
( 6 ) .E: چهارم .
( 7 ) .CE: خارجيه .
( 8 ) .E: + است .