ديگر ، بقاى آنچه هميشه موجود بود از روى حقّيّت ، به إسقاط آنچه هميشه نيست بود ، از روى محويّت . يعنى حقيّت حقيقت و محويّت مجاز ازلى است ؛ حق هميشه حق بود ، و مجاز در پرتو وى هميشه محو . و لفظ « حقا » و « محوا » تميز است همچنانكه « عينا » و « علما » و « وجودا » و « نعتا » در دو مرتبهء مقدّم ؛ و « لم يزل » و « لم يكن » تامّه « 1 » بود .
بعضى 458 آن را خبر « كان » داشته و به « 2 » تسامح قايل شده و به تأويل مشغول گشته .
و اين درجهء سيم مقام بقا است ، و در اين مقام بنده در پرتو نور وجود حقانى ، باقى به بقاى حق است ؛ حىّ به حيات حق ، عالم به علم حق ، مختار به اختيار حق . و اين حال بندهاى است كه حق تعالى وى را به نشئهء ثانيه احيا كرده است ، و از خزانهء جود خلعت وجود نو بخشيده ، و از پرتو صفات كامله ، صفات باقيه ارزانى فرموده ؛ تا به عين حق مشاهدهء حق مىكند ، [ و ] در مقام عبوديّت حق به حق قايم .
فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ .
« 3 »
فصل « 4 »
صورت بقا در « بدايات » بقاى خلق موهوم است به وجود حق ، از براى عبوديّت . و در « ابواب » توهّم وجود خيالى قايم به افعال . و در « معاملات » بقاى ذوات و صفات عند المريد بعد از زوال تأثيرات و فناى افعال . و در « اخلاق » بقاى ذوات بعد از فناى صفات . و در « اصول » بقاى وجود سالك بعد از فناى موانع نفس و مهالك . و در « اوديه » بقاى انوار قدسى بعد از فناى ظلمات حسّى . و در « احوال » بقاى لوامع انوار قدم ، بعد از فناى لوازم آثار عدم . و در « ولايات » بقاى اسما و صفات حقّى بعد از فناى سمات خلقى .
و در « حقايق » بقاى مشهود به فناى شاهد . و در « نهايات » بقاى ما لم يزل ، به فناى ما لم يكن .
هامش
( 1 ) . ج : مائة .
( 2 ) . ج : بتامح .
( 3 ) . القمر / 55 .
( 4 ) . ج : صورت فصل .