است بيان آن است ؛ يعنى مشاهد مستحضر اين فناى طلب ، در وجود نبود .
و فناء شهود المعرفة لإسقاطها ،
و فناى شهود معرفت ، يعنى شهود صاحب معرفت است مر اسقاط معرفت را .
و فناء شهود العيان لإسقاطه .
و فناى شهود صاحب عيان است مر إسقاط عيان را . حاصل آنكه فناى اين درجه در هر سه مرتبه ، فناى شهود مراتب درجهء اوّل است ؛ اگرچه به تقديم و تأخير مذكور است .
و « لام جارّه » متعلّق به لفظ « شهود » است .
الدّرجة الثالثة : الفناء عن شهود الفناء ،
درجهء سيم ، فنا از شهود و رؤيت فنا است . چه شهود « 1 » ذاتى مستلزم فناى فنا است ؛ از آن جهت كه مفهوم فنا نيز از مقولهء ما سوا است ؛ و در اين شهود فناى كلّ ما سوا لازم است . پس بقيّهء ترسمى كه هست « 2 » به فناى فنا مرتفع گردد و كسى نگويد كه رسم فناى فنا عبارت از فناى جنس فنا بود .
و هو الفناء حقّا ،
و اين است فنا ، از وجه ظهور حقيقت حقّيّت حقّ به فناى كل رسوم . يا خود اين است فناى حقيقى كه با وى جز حق هيچ چيز باقى نيست .
شائما « 3 » برق العين ،
در حالى كه اين فنا ، يعنى صاحب اين فنا ناظر به نور بارقهء عين جمع است . از اينجا چنان مفهوم مىشود كه آنچه پيش از اين مذكور گشته است ، مراد مبادى درجات مقام جمع بوده است .
راكبا بحر الجمع ،
در حالى كه صاحب اين مقام راكب بحر جمع است . ركوب بحر را احتمال دو معنى است : يكى آنكه هنوز بكلّى مستغرق نيست ؛ كه به ركوب سفينهء بقيّه مقيّد است ، و اين
هامش
( 1 ) . ج : مشهود .
( 2 ) . ج : منسب .
( 3 ) . ج : شانما .