جوهر نيست ، عرض نيست ، چون عقل وى از تصور موجودى چنين عاجز است ، تخيّل « 1 » تعطيل ذات و صفات حق كند . و نداند كه فوق و تحت و يمين و شمال ، آنچه مذكور شد و آنچه نشد همه موجود به حقّند ، و قيام همه به قيّوميّت وى است .
چگونه توان گفت كه حق در چيزى موجود است كه آن چيز به حق قايم و موجود بود ؛ و حال آنكه حقّ محيط است به همه ، و هيچ چيز به وى محيط نيست . وجود وى به چيزى محتاج نيست ، و مقترن به شىء نيست ، و از حلول در شىء مقدّس است ؛ اشيا و جهات نبود كه وى بر عرش عظمت مستولى بود : تعالى اللّه عمّا يقولون علوّا كبيرا .
و الإياس من « 2 » إدراك كنهها « 3 » و ابتغاء تأويلها .
ركن سيوم از اركان درجهء اوّل مأيوس بودن و نوميد گشتن است از ادراك كنه و حقيقت صفات و نعوت ، و از طلب تأويل و دريافتن معانى متشابهات چون : « يد » و « وجه » و غير آن ؛ مگر وقتى كه مشاهدهء تجلّيات صفات كند در حضرت الهيّت به فناى صفات حادثهء خود ، به قدر صفاى تجلّى ، حقايق آن دريابد .
و الدّرجة الثانية : معرفة الذّات مع إسقاط التّفريق بين الصفات و الذّات ؛
درجهء دويم ، معرفت ذات حق است به اسقاط تفريق ميان صفات و ذات . اين معرفتى است كه مخصوص به ارباب تجلّيات جزئيهء اسمائيّه و صفاتيّه [ بود ] . و مراد به صفات معانى است كه اسماى حسنا به اعتبار آن معانى بر ذات محمول مىگردد ؛ مثلا ذات حق را عالم گويند به اعتبار آنكه متّصف به معنى علم است ، و علم موجود و مشهود نيست مگر در ذات عالم .
پس شهود عالم ، شهود ذات بود به إسقاط تفريق ميان صفات و ذات ؛ از براى آنكه مشاهده كرده است ذات را به اعتبار نسبت ، و اين اسمى است كه عين ذات است و صفت با وى ملاحظه است . پس ديده باشد صفت را عين ذات به حقيقت غير ذات ، به اعتبار .
هامش
( 1 ) . ج : نحيل .
( 2 ) . ج : منّى .
( 3 ) . ج : + الظالمون .