تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاتيب عبد الله قطب بن محيى — صفحة 622

مساهمون:

ص٦٢٢
گشاد دل شد و به آن شادمانى روى نمود ، نامه اوّل و دوّم هر دو مرضىّ افتاد ، شخص كه در مقامات حقيقت است سخن به عادت كه چنين بود و چنان شد او را خوش‌تر مىآيد ، چرا كه وجود حقيقت است بىاسم حقيقت ، پس او كام خود را از آن برمىدارد و نفس را خبر نيست ، اما اگر در مقامات بعد و هجران است ، سخن حقيقت او را شنيدن خوش‌تر مىآيد كه پارهء جان او را تازه مىكند و روح آن جهان از آن استشمام مىكند و او را به آن جهان مىكشد و بيدار مىگرداند . القصه ! هركس كه در عين آن جهان است ، سخن آن جهان شنيدن او را هوس نيست كه سخن يادداشتى است و يادبودى از شىء ، او را عين امر حاصل است ، مشغول شدن به يادداشت او از عين محجوب مىكند ؛ كسى كه محبوب در نظر داشته باشد ، چه پرواى اين دارد كه گوش به كسى كند كه صفت او كند كه ابروى چنين دارد و چشم چنان ، و اگر گوش كند به حسب آن گوش كردن از او غافل شود و حظّش از او منقطع گردد ، و حظّش منتقل به تخيّل شود ، چنانچه حظ محجوبان است ( كه ) به حكايت او خود را شاد مىدارند ؛ گويى از هوس ما است مهتاب مىليسند ، اللّه سبحانه دل‌ها را به نور خود معمور سازاد تا چشم و دل سير و متمكن باشد . امّا آنچه نوشته بود كه ضرورت نيست ، اختيار محض است ، چون اللّه سبحانه ديدهء آن برادر را به اين معنى گشاده كرده ، سپاس او را تعالى كه او را سبحانه نامتناهى معنىها است ، بعضى معنىهاى روشن واسع كه چون آن بر شخص فرستد ، دل او گشاده گردد و همگى سينهء او روشن شود و چنين معنىها رحمت خدا است ، و بعضى معنىهاى تنگ و تيره كه چون بر دل فرود آيد دلتنگى و عذاب و نكال بار آورد ، چنان معانى نقمت خدا است ، و ما همه از نقمت خدا ترسان و گريزانيم و در رحمت خدا راغب و آويزان ، اگرچه همه سرّ خدا است . اما قسم دوم سرّ استغناى خدا است كه كس را به نزديك خود راه نمىدهد ، نه ما مىگريزيم ، ما را مىرانند چاوشان ، پدر لحظه‌اى با طفل سازد و نرمى كند و چشم فرا