تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاتيب عبد الله قطب بن محيى — صفحة 615

مساهمون:

ص٦١٥
الحقيقة و التّقوى و الدّين محمد را از آفات روزگار و گزند ليل و نهار ، در كنف حمايت و رعايت و وقايت خويش داراد و دنيا را به وى چنان نمايد كه به بندگان شايسته نموده تا آن را آرامگاه نگيرد و به آن مطمئن نگردد ، و مثل خود را با دنيا مثل تاجرى داند كه به ملك غريب رفته كه تجارت كند و ساعات عمر سرمايه ساخته كه از آن سودى حاصل كند و باز [ به ] وطن خويش آيد ؛ پس نبايد و نشايد كه آن مايه گرامى به ضايع از دست بدهد كه هر نفس كه نه به ياد خدا صرف مىشود و نه در راه خدا ، ضايع و تباه مىشود و آنچه در كار خدا صرف مىشود در خزانهء خدا مضبوط است و در محشر به اين كس مىدهند يك هزار شده ، بلكه هزار چيست كه آن زندگانى متناهى كه انفاسى است شمرده با زندگانى نامتناهى مىشود .
همچو بحرى بىحد و بىمر شود * عمر يك روزه كه در طاعت رود
حكايت خليفه‌اى مىكنند كه جواهر به دجله مىانداخت براى آنكه آواز آب برآيد و مىگفت اعجبنى قلب يعنى مرا قلب خوش مىآيد ! مثل آدمى مثل آن خليفه است كه اين ساعات عمر كه يكى از آن به هزار هزار گوهر شب چراغ بيش مىارزد ، براى هوسى چند طفلانه و آرزوى چند جاهلانه صرف مىكند ، چون زندگانى آسان به چنگ او افتاده قدرش نمىداند ، اما باش تا اجل دررسد و اين گوهر گرامى عرشى كه چند روز مهمان فرش بود به معدن خويش رود و آدمى به آن چيزى كسب نكرده باشد و آن را وسيله تحصيل امرى نساخته كه چون آن شعاع عرشى كه آن را روح گويند با كلّ خود پيوندد كه :
تو را ز كنگره عرش مىزنند صفير * ندانمت كه در اين دامگه چه افتاد است
به آن چيز برخوردار باشد آن‌گاه بداند كه چه ستم بر خود كرده ، امّا دانستن آن دم سودى ندارد :
چون توانستم ندانستم چه سود * چون بدانستم توانستم نبود
اى مخدوم ! چند گوييم ؟ كه سر و برك گفتن بسيار نداريم ، قصّه‌اى مىبينيم و امرى
مكاتيب عبد الله قطب بن محيى — صفحة 615 | عبد الله قطب بن محيى