تو همراه نىباش چون مَى به جوش * خدا را درين راه بى خود بكوش
كه هركو شود مست و مشغول خويش * چو يأجوج و مأجوج شد غول خويش
گرين سِر « 1 » بدانى شوى رستگار * كه يكرنگ در دل نيابد غبار
تو تا مَى ننوشى ننالى چو نى * كه افغان ز مَى مىرسد سوى نى « 2 »
3760 ز مَى « 3 » دان حيات و ز نى دان خروش * تو بىمَى مزن نى در افغان مكوش « 4 »
كه نى از لب دوست يابد حيات * چو مَى ذات پاكَست و نى چون صفات
چو بىمى دمى نى « 5 » نناليد زار « 6 » * بنگرفت « 7 » مى بىسبو هم قرار
تو معشوق و عاشق يكى دان و بس * درين چاه بىبُن « 8 » ميا از هوس
تو در صُورت دوست سيرت بجو * كه يعنى ز پيران بصيرت بجو
3765 تو غايب ز معنى مشو يك زمان * كه در پيش جانان نگنجد زبان
فلاح آن كسى يافت اى جان باب * كه مستىِ مَى بيند اندر شراب
به غيب آور ايمان و غايب مبين * رسول اندرين حال نايب مبين
چه گويم كه حاضر نديدم دلى * كه فيضى بيابد به هر منزلى
هوسناك ديدم من اهل بلاد * از ان مىنبينند روى رشاد « 9 »
3770 ز فيّاض مشفق گريزان شوند * نترسند ناگه كه شيطان شوند
من از حسرت و درد اين غايبان * چو نى راز گويم ولى بىزبان
درين حال اى دل شكايت رواست * حكايت نيارم « 10 » كنايت رواست
كه در پرده بهتر « 11 » غم جانگداز * كه در عشق نبود شكايات و ناز
جمالى بيفزاى شفقت كه يار * چو مى تلخ گشته زهى زهر مار
3775 من ار شرح هجر و جدايى كنم * همه فكر راه و تباهى كنم
هامش
( 1 ) . س : گرش سر .
( 2 ) . ل ، ن ، ج ، س ، مصراع دوم :[ كه افغان مى هست بىشك ز مى ] .( 3 ) . س : زنى .
( 4 ) . م : مزن نى مياور تو جوشن ؛ ل ، س : بكوش .
( 5 ) . ل : چون مى دمى نى .
( 6 ) . ل ، مصراع اول :[ چو بىمى نناليد زارزار ] .( 7 ) . ل : كه نگرفت .
( 8 ) . س : بىنى .
( 9 ) . ن : اهل رشاد .
( 10 ) . ن : حكايت نگويم .
( 11 ) . س : در پرده خوشتر .