تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح الكنوز و بحر الرموز ( فارسى ) — صفحة 217

مساهمون:

ص٢١٧
خليل خدا بود و چون ديد خواب * ز تأويل غيبى رسيدش « 1 » جواب « 2 » تو فرمان حق بر چو جان خليل * كه هم مرد راهى و راه و دليل « 3 » 2070 گر انصاف بدهى شوى رستگار * كه انصاف ديدم ره آشكار چو تعبير مىخواست خواب خليل * نگهدار او گشت رَبّ جليل به معنى شمارى تو اين نقش و رنگ * بهل تا درافتد سبويت به سنگ بهل نقش و صورت به معنى گراى * به دعوى نشد هيچ‌كس رهنماى دو چشم و دو گوشت ز صورت بدوز * به نار محبّت دلت را بسوز « 4 » 2075 كه تا نفس سركش به كار آورى * چو منصور خود را به دار آورى چو نفست بميرد شوى زورمند * ز خود بگسلى غلّ و بند « 5 » و كمر « 6 »

توجه نمودن حسين منصور به مملكتى « 7 » و تفحّص نمودن ابى حفص كه شيخ آن شهر بود از احوال « 8 » او و فرستادن مريدان به استقبال « 9 » و ناشناختن « 10 » مريدان « 11 » او را [ از جهت بىتكلفى ] « 12 » . [ و بازفرستادن شيخ ايشان را ] . « 13 »

در اين راه حلّاج منصور شد * ز جام دمادم چو مخمور شد كه مخمور داند حيوة شراب * تو لذات مَى جو ز مست مدام تو اوّل جدا شو ز نفس پليد * كه ساقى بريزد به جانت « 14 » نبيد شنيدم كه منصور مست خراب * همىرفت روزى چو خمّ شراب
هامش
( 1 ) . اصل : رسيدش . ( 2 ) . ك : خطاب . ( 3 ) . ك : راه دليل . ( 4 ) . م : محبت درون را بسوز . ( 5 ) . ك : بند و غل . ( 6 ) . ك : بعد از اين بيت دارد : حكايت منصور . ( 7 ) . ل : ملكى . ( 8 ) . ل ، ن ، ج ، س ، ك : تفحص نمودن شيخ آن شهر از احوال . ( 9 ) . ك : و فرستادن او مريدان خود باستقبال . ( 10 ) . م : استقبال او و رسيدن و ناشناختن . و ج ، س : نشناختن . ( 11 ) . س : مريد . ( 12 ) . اين جمله را فقط « ن » و « ج » دارند . ( 13 ) . اين جمله را فقط « م » دارد . ( 14 ) . ن ، ك : به جامت .