خليل خدا بود و چون ديد خواب * ز تأويل غيبى رسيدش « 1 » جواب « 2 »
تو فرمان حق بر چو جان خليل * كه هم مرد راهى و راه و دليل « 3 »
2070 گر انصاف بدهى شوى رستگار * كه انصاف ديدم ره آشكار
چو تعبير مىخواست خواب خليل * نگهدار او گشت رَبّ جليل
به معنى شمارى تو اين نقش و رنگ * بهل تا درافتد سبويت به سنگ
بهل نقش و صورت به معنى گراى * به دعوى نشد هيچكس رهنماى
دو چشم و دو گوشت ز صورت بدوز * به نار محبّت دلت را بسوز « 4 »
2075 كه تا نفس سركش به كار آورى * چو منصور خود را به دار آورى
چو نفست بميرد شوى زورمند * ز خود بگسلى غلّ و بند « 5 » و كمر « 6 »
توجه نمودن حسين منصور به مملكتى « 7 » و تفحّص نمودن ابى حفص كه شيخ آن شهر بود از احوال « 8 » او و فرستادن مريدان به استقبال « 9 » و ناشناختن « 10 » مريدان « 11 » او را [ از جهت بىتكلفى ] « 12 » . [ و بازفرستادن شيخ ايشان را ] . « 13 »
در اين راه حلّاج منصور شد * ز جام دمادم چو مخمور شد
كه مخمور داند حيوة شراب * تو لذات مَى جو ز مست مدام
تو اوّل جدا شو ز نفس پليد * كه ساقى بريزد به جانت « 14 » نبيد
شنيدم كه منصور مست خراب * همىرفت روزى چو خمّ شراب
هامش
( 1 ) . اصل : رسيدش .
( 2 ) . ك : خطاب .
( 3 ) . ك : راه دليل .
( 4 ) . م : محبت درون را بسوز .
( 5 ) . ك : بند و غل .
( 6 ) . ك : بعد از اين بيت دارد : حكايت منصور .
( 7 ) . ل : ملكى .
( 8 ) . ل ، ن ، ج ، س ، ك : تفحص نمودن شيخ آن شهر از احوال .
( 9 ) . ك : و فرستادن او مريدان خود باستقبال .
( 10 ) . م : استقبال او و رسيدن و ناشناختن . و ج ، س : نشناختن .
( 11 ) . س : مريد .
( 12 ) . اين جمله را فقط « ن » و « ج » دارند .
( 13 ) . اين جمله را فقط « م » دارد .
( 14 ) . ن ، ك : به جامت .