تو قوّت ستان و مشو زورمند * نصيحتپذير و نگهدار پند « 1 »
چو دستت قوى شد ابر گنج « 2 » و مال * مشو غافل آخر بترس از زوال
قوى دست بايد ابر زير « 3 » دست * تَرحّم نمايد چو سُلطان مست
1985 به نادان نگيرد يكى تا هزار « 4 » * كه نادان ندارد درين رهگذار « 5 »
چو دانا به نادان « 6 » ستيز آورد * شررهاى خفته « 7 » به خيز آورد
نمودارى ار خواهى از رستخيز * نظر كن زمانى به اهل ستيز
تو گر مرد راهى و دارى نظر * ابر خُلق و خوى مُحَمّد نگر « 8 »
در معنى اللّهم « 9 » اهد قومى فانّهم لا يعلمون « 10 »
چو احمد درآمد به بخشندگى * كه دارد جهان از دمش زندگى
چه گويم از آن بحر جود و كرم * كه چشمت به نانَست و سيم و درم
اگر گوش هوش و دل دردمند * بيابى بدانى ره حقپسند
يكى شمّه گويم ز اكرام او * كه اين سكّه حق زد ابر نام او
چو جهّال بدخوى پركين و قهر * فزودندى اندر عسل سمّ « 11 » و زهر
1995 ابر قصد جانش شدندى چو مار * ازيشان نديدى به دل در غُبار
بگفتى خدايا كه اين گمرهان * ز قيد « 12 » جهالت تو شان وارهان
به جز اهدِ قومى نگفتى به دوست * كه فيض دو عالم ز الطاف اوست
به هنگام خشم او بدينسان بود * كه در شأن دشمن ثناخوان بود
در آن دم كه بستانش خندان شود * بر ارباب « 13 » حرمت همه جان شود
هامش
( 1 ) . ج ، س ، ك ، مصراع دوم :[ نصيحتپذير و مشو خودپسند ] .( 2 ) . ج ، س ، ك : ابر ملك .
( 3 ) . ل ، ن ، س : كه بر زير .
( 4 ) . اصل : هزار .
( 5 ) . ل : كنار .
( 6 ) . ج ، س ، ك : چو نادان بدانا .
( 7 ) . اصل : خفته .
( 8 ) . ك : بعد از اين بيت دارد : حديث .
( 9 ) . ك : در معنى حديث اللهم .
( 10 ) . م : لا يعلمون و تحقيق آن ( ر . ك : شهاب الاخبار ، ص 137 ؛ فرهنگ مأثورات ، ص 77 ) .
( 11 ) . ل : ريم ؛ ج ، س ، ك : خون .
( 12 ) . ل : ز قصد .
( 13 ) . ن ، ج ، س ، ك : بارباب .