تكبّر رها كن تصوّر بهل * تفكّركنان شو چو ارباب دل
تحمّل به پيش آر و صابر نشين * تفأّل ز مرآت حاضر « 1 » ببين
گر اين نصح خالص به جان بشنوى * خريدار عشقى و جان نوى « 2 »
چو مستى هستى غلام تو شد * حكايات من خود كلام تو شد
غرض درنگنجد چو انصاف هست * يكى سر نپيچد چو آلاف هست « 3 »
تحريض سالك بر التزام ملامت عشق و راسخ بودن در دردمندى و جانفشانى « 4 »
چو « 5 » گوش محبت بدينسو گماشت * ز تلوين سالك ببايد « 6 » نگاشت
درآيم « 7 » زمانى به بازار عشق * چو بلبل كه آيد به گلزار « 8 » عشق
چو مقصود عشقست و پير و مريد « 9 » * به كتمان فزايم كه مات شهيد
شهيدان شمشير آهنگران * ز شمشير نالند و از « 10 » كافران
90 شهيدان عشق و مريدان درد * به جانان فشانند جان همچو ورد
گرين دم دوصد جان به وامم دهند * و زان شمع روشن پيامم دهند « 11 »
به دستور و پروانه « 12 » پر برزنم * چو پروانه خود را بر آذر « 13 » زنم
به احوال زار شهيدان نگر * چو شاهى زمانى به ميدان نگر
به غور شهيدان جانباز رس * به فرياد جادوى غمّاز رس
95 كه يعنى به آن چشم ميگون خود * بگو تا بپرسد ز مفتون خود
هامش
( 1 ) . ل ، ك : خاطر .
( 2 ) . س ، ك : جان قوى .
( 3 ) . « ك » بعد از اين بيت دارد : ( اشارة الاخرى ) .
( 4 ) . م : عشق و راسخ بودن در جانبازى . و بقيهء جمله را ندارد ؛ و ل : عشق و راسخ بودن در دردمندى . و بقيهء جمله را ندارد ؛ ن ، ج : عشق و رسوخ در جانبازى . و بقيهء جمله را ندارند ؛ س ، ك : عشق و رسوخ جانبازى ( بقيهء جمله را ندارند ، تنها « ك » بعد از پايان جمله دارد : نظم ) .
( 5 ) . س : چه .
( 6 ) . ك : نبايد نگاشت .
( 7 ) . ج ، س ، ك : كه آيم .
( 8 ) . س : به بازار .
( 9 ) . س : پير مريد .
( 10 ) . س : نالند از .
( 11 ) . ك ، س :[ كزين جان دوصد جان به وامم دهند * وزان شمع روشن به بامم نهند ]( 12 ) . ن ، ك : به دستور پروانه .
( 13 ) . س : برآزر .