پس عالم ذات موصوفه است به علم و عين ذات نيست و عين علم نيز نى ، و اينجا جز علم و جز ذاتى كه علم بدان قائم است نيست . و عالم بودن حالّ است مر اين ذات را به واسطهء اتصافش به اين معنى پس حادث شد از اجتماع ذات و صفت علميّه اين نسبت ؛ و موصوف بدان مسمّى شد به عالم .
و الرّحمة على الحقيقة نسبة من الرّاحم ، و هى الموجبة للحكم ، فهى ( و هى - خ ) الرّاحمة .
و رحمت در حقيقت نسبتى است از جمله نسب راحم ، و اوست موجب مر حكم را بر صاحبش به اينكه راحم است پس اوست راحمه يعنى راحم سازنده صاحبش را ، يا در حقيقت اوست راحمه مر اشياى مرحومه را اگرچه در ظاهر مستند است به صاحبش .
و الّذى أوجدها فى المرحوم ما أوجدها ليرحمه بها و إنّما أوجدها ليرحم بها من قامت به .
يعنى حق كه ايجاد رحمت مىكند در مرحومى كه از اهل كشف است نه از براى آن ايجاد مىكند كه به اين رحمت او را رحم كند تا مرحوم شود ، بل كه ايجاد رحمت در وى از براى آن مىكند تا راحم گردد چه اوّلا به مجرّد وجود مرحوم شده بود به رحمت رحمانيّه ، و هنگام وصول به كمالى كه لائق حال اوست مرحوم گشته به رحمت رحيميه . « 1 » پس در وى « 2 » ايجاد رحمت و اعطاى اين صفت بعد از وجود و وصول به كمال از براى آن است تا عبد
هامش
( 1 ) - عارف رومى در دفتر اول مثنوى معنوى گويد :آن يكى جودش گدا آرد پديد * و اين دگر بخشد گدايان را مزيدمصراع اول آن ناظر به رحمت رحمانيه است ، و مصراع دوم آن ناظر به رحمت رحيميه .
( 2 ) - در نسخ كتاب بجاى « در وى » ، « در ولى » آمده است ؛ و اين از تحريفات نسّاخ است ، و همان « در وى » صحيح است كه ضمير است و راجع به محروم است . و عبارت قيصرى اين است : « فايجاد الرحمة فيه و اعطاء هذه الرحمة له . . . » ( ص 409 ) .