يعنى حقّ سبحانه و تعالى تسميه كرد « محمد » را عليه الصلاة و السلام به حروف اتّصال و انفصال ، پس وصل كرد به حقّ و فصل كرد از عالم . پس هم در اسم او بدين دو حالت اشعار كرد ؛ و اين اشعار در اسم « داود » مفقود است اگرچه مال او به طريق استدلال مفيد اين حال تواند بود ؛ و اين اختصاص حقّ است « محمّد » را بر « داود » عليهما السلام ، اعنى تنبيه كرده شد بر وى به نفس اسمش . پس تمام شد امر مر « محمد » را عليه السلام از جميع جهاتش ، و در اسم « احمد » نيز حال همين است . پس آنچه ذكر كرده شد از تنبيه به اسم از قطع هر دو از عالم و وصل ايشان به حقّ حكمتى است از حكم الهى كه حاصل است در وجود آنكس را كه مىداند كه هرچه در وجود هست از حكمتى الهيّه خالى نيست .
ثمّ قال فى حقّ داود عليه السّلام ، فيما أعطاه إيّاه على طريق الإنعام عليه ، ترجيع الجبال معه التّسبيح ، فتسبّح لتسبيحه ليكون له عملها ، و كذلك الطّير . « 1 »
و يكى از جملهء آنچه عطا داد حقّ سبحانه و تعالى داود را عليه السلام بر طريق هبت و انعام ترجيع جبال است تسبيح او را ، تا تسبيح آنها از جمله تسبيح داود معدود گردد ، و حال تسبيح طير نيز بدين منوال است .
و أعطاه القوّة و نعته بها ، و أعطاه الحكمة و فصل الخطاب .
يعنى حضرت معبود از روى انعام وجود داود را قوّت داد و به جميع اين مواهب و عطايا او را بستود و در كلام مجيد فرمود
إِنَّا سَخَّرْنَا الْجِبالَ مَعَهُ يُسَبِّحْنَ بِالْعَشِيِّ وَ الْإِشْراقِ وَ الطَّيْرَ مَحْشُورَةً كُلٌّ لَهُ أَوَّابٌ
و گفت
يا جِبالُ أَوِّبِي مَعَهُ وَ الطَّيْرَ وَ أَلَنَّا لَهُ الْحَدِيدَ
و فرمود
وَ اذْكُرْ عَبْدَنا داوُدَ ذَا الْأَيْدِ إِنَّهُ أَوَّابٌ
.
و او را حكمت عطا داد به اينكه عالم گردانيد به حقائق و عارف باللّه ساخت و به معرفت مراتب اسما و صفاتش بنواخت و او را فصل الخطاب گردانيد . يعنى
هامش
( 1 ) - به جرّ طير ، يعنى و كذلك ترجيع الطير .