يعنى اسلام بلقيس مثل اسلام سليمان بود غير مقيّد به ربّ مخصوص به ربّ مقيّد ، بل مطلق از تقييدات ، و لهذا گفت اسلام آوردم با سليمان به حضرت اللّه كه ربّ العالمين است . پس اتباع سليمان كرد در اسلام .
فما يمرّ بشىء من العقائد إلّا مرّت به معتقدة ذلك . كما نحن على الصّراط المستقيم الّذى الرّب تعالى عليه لكون نواصينا فى يده . و يستحيل مفارقتنا إيّاه .
يعنى مرور نمىكند سليمان به چيزى از مراتب و اعتقاد نمىكند عقيدهاى در حقّ به حسب آنچه ادراك مىكند از ذوق و شهود و علم و وجود مگر كه بدين عقد متابعت بلقيس با اوست . و اعتقادش در حقّ چون اعتقاد سليمان مستقيم و نيكوست زيرا كه سليمان عليه السلام متبوع اوست و تابع در عقايد جز بر عقيدهء متبوع خويش نباشد .
و اين مرور و تابعيّت چون متابعت ماست مر ربّ را در قول او سبحانه كه مىفرمايد
ما مِنْ دَابَّةٍ إِلَّا هُوَ آخِذٌ بِناصِيَتِها إِنَّ رَبِّي عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ
و امتناع مفارقت ما از او به واسطهء آنست كه نواصى ما در يد اوست .
فنحن معه بالتضمين ( بالتضمّن - خ ) و هو معنا بالتّصريح ، فإنّه قال
وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ
و نحن معه بكونه ( لكونه - خ ) آخذا بنواصينا .
پس ما با اوئيم به تضمين ( به تضمّن - خ ) و او با ما به تصريح ، و لهذا معيّت خود را به ما به آيهء كريمهء
وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ
تصريح كرد و در بيان معيّت ما با او به اخذ نواصى ما كنايت فرمود .
و تحقيق درين مقام آنست كه هرچه به سمت شهود موسوم است چون تحقّق او از وجود حقّ است و اعيان ما يا در عدم باقى است يا مشهود به تبعيت وجود حق ، پس حقّ با ما باشد ظاهرا و صريحا ، و اعيان ما با او باشد باطنا و ضمنا ؛ و حال همچنين است در مشى بر صراط مستقيم . چه بودن او برين صراط صريح است و بودن ما به تبعيت زيرا كه در وجود غير او نيست ، و اعيان عدميّه برين صراط در ضمن وجود او به طريق تبعيّت است . و از آن روى كه او