ثمّ أوجبها على نفسه بظهورنا لنا و أعلمنا أنّه هويّتنا لنعلم أنّه ما أوجبها على نفسه إلّا لنفسه . فما خرجت الرّحمة عنه . فعلى من امتنّ و ما ثمّ ( و ما ثمّة ) إلّا هو ؟ .
بعد از آن ايجاب كرد رحمت را بر نفس خويش تا ما را اختصاص دهد به رحمت رحيميّه كه موجب كمال است و واسطه معرفت ما انفس خويش را ، و رابطهء ظهور حقائق ما بر ما ؛ و ما را اعلام كرد كه او هويّت ماست . تا دانيم كه ايجاب نكرد رحمت را بر نفس خويش مگر از براى نفس خود ، لاجرم خارج نشد رحمت ازو و تجاوز نكرد به ديگرى ، پس امتنان بر كيست ، چون اينجا غير او نيست . بيت :
مرد را در ديده اينجا غير نيست * زانكه اينجا كعبه نى و دير نيست
هركه در درياى وحدت گم نشد * گر همه آدم بود مردم نشد
كى دهد هرگز كمال جانت دست * تا نگردى پاك نيست از هرچه هست
تا تو با خويشى عدد بينى همه * چون شوى فانى احد بينى همه
اين از لسان غلبهء حكم احديّت است و از مقام اضمحلال رسوم اثنينيّت .
بيت :
تا تو باشى نيك و بد آنجا بود * چون تو گم گشتى همه زيبا بود
إلّا أنّه لا بدّ من حكم لسان التّفصيل لما ظهر من تفاضل الخلق فى العلوم ؛ حتّى يقال إنّ هذا أعلم من هذا مع أحديّة العين .
و ليكن چاره نيست از حكم لسان تفصيل ، چه كثرت واقع است و رفع او غير ممكن ، و تفاضل خلق در علوم ظاهر حتّى مىگويند اين از او اعلم است با وجود احديّت عين و اين تفاضل از تفاوت اعيان است و استعدادات او به حسب قوّت و ضعف و ظهور و خفا و قرب و بعد از اعتدال حقيقى روحانى و جسمانى با وجود آنكه ذات ظاهره بدين صور يكى است و كثرت در وى منتفى .
و معناه معنى نقص تعلّق الإرادة عن تعلّق العلم ، فهذه مفاضلة فى الصّفات