و به نفى اشارت كرد به نفى وجود خويش و به فناى تعيّنش در وجود حق و تعين ذاتيش ، پس وجود عيسوى باقى نيست تا قولى گويد ، نيست را ( چه نيست را - خ ) صفت وجودى نتواند بود . مصراع : نيست را قول از كجا فعل از كجا اى جان من ؟
ثمّ أوجب القول أدبا مع المستفهم ، و لو لم يفعل كذلك ( ذلك - خ ) لاتّصف بعدم علم الحقائق و حاشاه من ذلك ، فقال
إِلَّا ما أَمَرْتَنِي بِهِ
و أنت المتكلّم على لسانى و أنت لسانى .
بعد از آن اثبات امر حق و هويّتش كرد به لسان صورت عيسويّه به اينكه گفت : من نگفتم مگر آنچه امر كردى ، بعد از نفى هويّت عدميّهء خويش تا حاصل كلام در مخاطبهء ملك علّام اين باشد كه : بيت
ما چو نائيم و نوا در ما ز تست * ما چو كوهيم و صدا در ما ز تست
ما چو شطرنجيم اندر برد و مات * برد و مات ما توئى اى خوشصفات
ما عدمهائيم و هستيهاى ما * تو وجود مطلقى فانىنما
ما چو شيران ليك چون شير علم * حملهمان از باد باشد دمبهدم
حملهمان پيدا و ناپيداست باد * آنكه ناپيداست هرگز كم مباد
بود ما و باد ما از داد تست * هستى ما جمله از ايجاد تست
ما كه باشيم اى تو ما را جان جان * تا كه ما باشيم با تو در ميان « 1 »
و اگر چنين نگفتى غير عالم به حقايق بودى چه نفى هويّت عيسويّه بىاثبات هويّت الهيّه نفى مطلق بودى و اين از شأن علماى راسخين نيست ، و چون اثبات قول كرد و قائل غير حق نى ، لاجرم از لسان عيسى فرمود كه به حقيقت متكلّم توئى بلكه لسان من توئى بيت
هامش
( 1 ) - ابيات از اوائل دفتر اول مثنوى عارف رومى است ، و به اختلاف نسخ اندك اختلافى در بعضى ابيات ديده مىشود .