لأنّه لمّا تجلّى له فى هذا المقام و هذه الصّورة اقتضت الحكمة الجواب فى التّفرقة به عين الجمع .
يعنى از براى اين معنى كه حقّ سبحانه و تعالى چون تجلّى در مقام تفرقه كرده است و استفهام بر صورت انكار آورده كه
أَ أَنْتَ قُلْتَ
پس حكمت الهيّه اقتضا مىكند كه جواب نيز از مقام تفرقه باشد كه آن « عين جمع » است ، چه كاملان را محجوب نمىگرداند « تفرقه » از « مقام جمع » و جمع از مقام تفرقه .
فقال و قدّم التّنزيه
سُبْحانَكَ
فحدّد بالكاف الّتى تقتضى المواجهة و الخطاب .
يعنى اولا تنزيه كرد حقّ را از مقامى كه او درو است كه آن عبوديّت متفرّقه است بالامكان و نقائص لازمهء او ؛ و تمييز كرد در ميان مقام الوهيّت و عبوديّت به « كاف » خطاب و مواجهت حق به ضمير مخاطب و اين تنزيه و تمييز تحديد است ؛ از براى آن گفت فحدّد بالكاف .
ما يَكُونُ لِي
من حيث أنا لنفسى دونك
أَنْ أَقُولَ ما لَيْسَ لِي بِحَقٍّ
أى ما تقتضيه هويّتى و لا ذاتى .
چند كرت گذشت كه هر موجود را دو جهت است : جهت ربوبيّت ، و جهت عبوديّت ؛ و تحقّق ثانى به اوّل است .
پس مىگويد : چيست مرا از جهت عبوديّت و انانيّت مجرّده از جهت ربوبيّت و هويّت الهيّه كه بگويم آنچه نفس مرا ثابت نيست در نفس امر ؟ و عين و هويّت من اقتضا نمىكند كه ظاهر شود به دعوى الوهيّت از حيثيّت نفس متعيّنهء خويش چون فراعنه ، و اگر درين حال بدين دعوى مبادرت نمايم نه نبى باشم و نه از مرسلين .
إِنْ كُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ
لأنك أنت القائل في صورتى ، و من قال أمرا فقد علم ما قال ، و أنت اللّسان الّذى أتكلّم به .
يعنى توئى قائل در صورت من و توئى لسانى كه تكلّم مىكنم بدان به حكم آنكه توئى متجلّى در هويّت من و ظاهر در عين من و متجلّى سازنده عين من بدين كلمات ، پس به حقيقت اين كلمات تراست و مرا به غير از عدم نيست .