تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح فصوص الحكم ( تحقيق حسن حسن زاده آملى ) ( فارسى ) — صفحة 679

مساهمون:

ص٦٧٩
تجلى و افناى ناسوتيّت او در لاهوتيّت حقّ در موقف‌المواقفش موقوف نگردانيده‌اند بلكه از براى تكميل ناقصان به خلعت صفات حقّ به عالمش فرستاده‌اند تا گويد : بيت
به صورت بشرم هان و هان غلط نكنى * كه عشق سخت شگرفست و دوست نيك غيور
مصرع :
عرف من ذاق و من لم يذق لم يعرف
. بيت :
حقيقتى كه ملك زو خبر نمىيابد * به صورت بشر آمد كه روىپوش كند
فقوله للعزير لئن لم تنته عن السؤال عن ماهيّة القدر لأمحونّ اسمك من ديوان النّبوّة فيأتيك الأمر على الكشف بالتجلّى و يزول عنك اسم النّبىّ و الرّسول ، و تبقى له ولايته . پس قول حقّ سبحانه و تعالى كه در مخاطبه عزير عليه السلام مىگويد كه اگر از سؤال ماهيت قدر منتهى شوى نام ترا از ديوان نبوّت محو كنيم ؛ و به طريق تجلّى حقيقت امر بر تو منكشف شود و اسم نبى و رسول از تو زائل شود و ولايت حقّ را باقى ماند ، يا نام ولايت عزير را باقى ماند ، در نظر اهل كشف و عيان وعد است و در نظر محجوب وعيد . و اهل كشف دانند كه چون هستى عزير را از او به تجلى بستانند و او را از بيگانگى به يگانگى رسانند به حكم « و غاية العشق لا رسم و لا اثر » نه از ذات و هستى موهوم او رسمى باقى ماند و نه از اسمى كه به دو اختصاص داشت - كه نبى و رسول است - اثرى هويدا گردد ؛ و جز اسم ولى كه به حقيقت اسم حقّ است باقى نماند و ولايت حقّ را باشد بىوصمت مشاركت عزير ، يا نام ولى كه نام حق است منطلق شود بر عزير ، و او در عين بىخودى مىگويد : بيت .
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست * تا كرد مرا تهى و پر كرد ز دوست اجزاى وجود من همه دوست ( عشق - خ ) گرفت * نامى است ز من بر من و باقى همه اوست