لانقطعت من حيث هى كما انقطعت الرّسالة من حيث هى . و إذا انقطعت من حيث هى لم يبق لها اسم ، و الولىّ اسم باق للّه تعالى .
يعنى مرجع بودن ولايت مر نبوّت و رسالت را از براى آنست كه تو مىدانى كه شرع تكليف است به اعمال مخصوصه و نهى از اعمال مخصوصه ؛ و محل تكليف و نهى دار دنياست ، پس منقطع است ، و ولايت چنين نيست چه اگر ولايت منقطع شود انقطاع او من حيث هى باشد چنان كه انقطاع رسالت من حيث هى است ، پس اگر من حيث هى منقطع شود ولايت را هيچ اسمى باقى نماند ، و ولى حضرت حق را اسم باقى است كما قال تعالى
وَ هُوَ الْوَلِيُّ الْحَمِيدُ
؛ و قال عن لسان يوسف عليه السّلام
أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ
لاجرم هر زايل را مرجع باقى تواند بود .
فهو لعبيده تخلّقا و تحقّقا و تعلّقا .
يعنى اسم ولى بر عباد اطلاق كرده مىشود به حسب تخلّق ايشان به اخلاق الهيّه ، و اين اشارت است به فنا در افعال و صفات .
و به حسب تحقّق ايشان به ذات الهيّه كه مسمات است به « ولى » ، و اين اشارت است به فناء در ذات چه ذوات ايشان متحقّق نمىشود بدين اسم مگر وقتى كه فانى شود ذوات ايشان در حقّ .
و به حسب تعلّق اعيان ثابتهء ايشان اولا به اتصاف به صفت ولايت و طلب ايشان ولايت را از حقّ تعالى به لسان استعدادات خويش ، يا به تعلّق ايشان به بقاى بعد الفناء .
پس « ولى » آنست كه فانى باشد از صفات و اخلاق خويش و متخلّق بود به اخلاق حقّ ؛ و اسم سالكى تواند بود كه فانى شود ذات او در حق و مستتر گردد در عين احديّت و متحقّق شود به حقّ عزّ و جلّ ؛ و اسم صاحب دولتى است كه بعد از خلع لباس قيود ، خلعت بقاء از خزينه خانهء اطلاق وجود پوشيده ، ثانيا توجه كند و متعلّق شود به عالم خلق و فناء . و اين حال كسى است كه بعد از