محقّقه ظاهره است در ذات احديّت كه در هرآنى متبدّل است پس اگر حكم كنند برين كه اعيان موجودات نيز همچو اعراضش متبدّل مىگردد و دو زمان بر يك حال باقى نمىماند و گويند ، بيت :
هر نفس نو مىشود دنيا و ما * غافليم از نو شدن اندر بقا
هرآينه درين طريق فائز بالتّحقيق باشند اما از وحدت جوهر غافلاند و از حق كه قائم بنفسه است و مقوم لغيره ذاهل و اثبات مىكنند جواهرى را كه غير ذات احديت است كه ظاهر است به صورت جوهريّه ، لاجرم محجوب گشته و محروم شده از حقيقت توحيد . بيت :
عالم همه چيست وهم و پندار و خيال * ممكن شده از قدرت حقّ امر محال
دانى كه چنين است تو هم بىاشكال * هرگه كه بدين حال رسى از احوال
و يظهر ذلك فى الحدود للأشياء ، فإنّهم إذا حدّوا الشّىء تتبيّن فى حدّهم تلك الأعراض ( تبيّن فى حدّهم كونه الأعراض - خ ) و أنّ هذه الأعراض المذكورة فى حدّه عين هذا الجوهر و حقيقته القائم بنفسه . و من حيث هو عرض لا يقوم بنفسه ( لا يتقوّم بنفسه - خ ) .
يعنى حقيقت آنكه جميع عالم اعراض است وقت تحديد اشيا ظاهر مىشود چنان كه انسان را مثلا به حيوان ناطق تحديد مىكنند ، و حيوان را به جسم حسّاس متحرّك بالاراده و جسم را به جوهرى كه قابل ابعاد ثلاثه باشد ، پس ظاهر شد كه با عرضى چند از اعراض موجودى مىشود و مسمّى مىگردد به جوهرى قايم بنفسه .
فقد جاء من مجموع ما لا يقوم بنفسه من يقوم بنفسه كالتّحيّز فى حدّ الجوهر القائم بنفسه الذّاتى و قبوله للأعراض حدّ له ذاتى .
پس از مجموع آنچه قائم به نفس خود نيست كه آن اعراض است به ظهور آمد آنكه قائم به نفس خويش است كه آن جوهر است چون تحيّز در حدّ ذاتى جوهر كه قائم است به نفس خويش و چون قبول جسم مر اعراض ثلاثه را كه