تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح فصوص الحكم ( تحقيق حسن حسن زاده آملى ) ( فارسى ) — صفحة 628

مساهمون:

ص٦٢٨
حدّ ذاتى جسم است . و لا شكّ أنّ القبول عرض إذ لا يكون إلّا فى قابل ؛ لأنّه يقوم بنفسه و هو ذاتىّ للجوهر و التحيّز عرض و لا يكون إلّا فى متحيّز ، فلا يقوم بنفسه . و ليس التحيّز و القبول بأمر زائد على عين الجوهر المحدود لأنّ الحدود الذّاتيّة هى عين المحدود و هويّته . و شك نيست كه « قبول » عرض است از آنكه جز در قابلى نتواند بود و آن قابل قائم به نفس خود ذاتى است مر جوهرى را كه آن جسم است ؛ و « تحيّز » نيز عرضى است كه جز در متحيّز نباشد لاجرم قائم به نفس خود نيست و تحيّز و قبول به حسب وجود امر زائد بر عين جوهر محدود نى از آنكه حدود ذاتيّه يعنى اجزاى ذاتيه كه حدود در مقام تعريفات بدان حاصل است به حسب خارج عين محدود و هويّت اوست . و شيخ « قبول و تحيّز » را از آن جهت حدود ذاتيّه داشت كه متحيّز و قابل ذاتيان جوهر و جسم‌اند و تحيّز ذاتى متحيّز ، و قبول ذاتى قابل ، و جزو جزو جزو . فقد صار ما لا يبقى زمانين يبقى زمانين و أزمنة و عاد ما لا يقوم بنفسه يقوم بنفسه . پس غير باقى زمانين باقى شد زمانين بلكه ازمنه ؛ و غير قائم به نفس خويش قايم بنفسه گشت به حسب ظاهر و زعم محجوب و الّا در حقيقت قائم به حقّ است نه به نفس خويش . و لا يشعرون لما هم عليه ، و هؤلاء هم فى لبس من خلق جديد . و اين محجوبان را شعور نيست به آنچه ايشان بر وىاند از تبديل و تقلّب از ( تقليب از - خ ) حال به حالى ، از آنكه اعيان ايشان اعراض متبدّله است در هرآن ؛ و حق سبحانه و تعالى ايشان را خلعت خلقت تازه مىدهد در هر زمان ، و ايشان را اين خلق جديد ملتبس و پنهان ؛ لاجرم اين معنى را محقق نمىدانند .
كه فانيست غير از خداى جهان * ندارد بقايى جهان يك زمان خداى جهان هرچه ابدا كند * به تجديد امثالش ابقا كند