چون تو از ظلمت هستى نفسى باز رهى * همه آفاق پر از نور تجلّى بينى
چند گوئى كه نديدم اثر طلعت دوست * ديده از خواب گران بازگشا تا بينى
سر موئى اگر از سرّ هويّت دانى * دوست را در همه آفاق هويدا بينى
اختلاف صور آمد سبب كثرت و بس * چون ز تنها گذرى دلبر تنها بينى
سبل هستى خود دور كن از ديدهء دل * تا رخ درست بدان ديدهء بينا بينى
* * *
و لكن مودع فيه * لهذا صوره حقّ
و ليكن حق وديعت نهاده شده است در صور خلق چنان كه جواهر در حقّهها ، آرى بيت :
صدف تا نشكنى گوهر نيايد در نظر پيدا * چو بشكستى صدف در وى بسى گوهر نهان بينى
چو دربند صور باشى همه خار آيدت گيتى * چو از صورت برون آئى جهان پرگلستان بينى
ز عشق پرده سوز اى دل به عالم آتشى افكن * كه تا در زير هر پرده جمال دلستان بينى
و اعلم أنّ العلوم الإلهيّة الذّوقيّة الحاصلة لأهل اللّه مختلفة باختلاف القوى الحاصلة منها مع كونها ترجع إلى عين واحدة .
يعنى بدانكه « علوم الهيّه » كه موضوع او حق باشد چون « علم اسما و صفات » و « علم احكام » و لوازم آن ، و كيفيّت ظهورات او در مظاهرش ، و « علم اعيان